google

در وبلاگ من
در دنياي اینترنت
emperatoor mohammad
blog

emperatoor mohammad

نام زيباي شما :
ایمیل شما :
متن پیام شما به من :
اگه دلت خواست اين وبلاگ رواضافه كن به علاقه منديهات
معرفي وبلاگ من به دوستت!
اسم دوستت:
*ايميل دوستت:
نام زيباي شما:
ايميل شما:
EMPERATOORMOHAMMAD
اگه دوست داري این وبلاگ را صفحه خانگي خودت كن

از همه جای دنیای عشق

هر آنچه هست هدیه خداوند است به تو و هر آنکه میشوی هدیه توست به خدا

+ پسری که اسمش سو بود

پسری که اسمش سو (1) بود

 

 

 


سه ساله بودم که بابام از خانه رفت،
چیز زیادی برای من و مادر نگذاشت...
تنها یک گیتار کهنه و یک شیشه ی خالی مشروب
از اینکه رفت و دیگر پیدایش نشد، سرزنشش نمی کنم.
اما بدترین کارش این بود که:
قبل از رفتن، نامم را گذاشت: سو.

خب، لابد می دانست که این کار او واقعاً مسخره است،
و چه حرف های خنده داری، که ازین بابت، پشت سر آدم می زنند.
انگار که باید در سراسر عمرم، با این موضوع، در کشمکش باشم.
بعضی دخترها زیرجُلکی به من می خندیدند و عرق شرم بر پیشانیم می نشست، 
بعضی پسرها هم مسخره ام می کردند و کله شان را داغان می کردم.
ببین، برای پسری که نامش سو باشد، زندگی کردن چندان آسان نیست.

البته، من خیلی سریع قد کشیدم و جان سخت بار آمدم.
مشتهام محکم شد و هوشم زیاد.
حالا از شهری به شهر دیگر می روم تا خجالتم را مخفی کنم.
اما با ماه و ستاره ها عهد بسته ام
که همه جا را زیر پا بگذارم
و مردی که این نام عجیب را روی من گذاشت، بکشم.

در قلب تابستان، وقتی که با مشقت زیاد به گاتلینبرگ رسیده بودم
و گلویم خشک شده بود
فکر کردم در جایی اتراق کنم و چیزی بخورم.
در یک رستوران قدیمی، در خیابانی گِل آلود،
پشت میزی نشسته بود و با دگمه سردستش ور می رفت،
همان سگ کثیفی که نامم را سو گذاشته بود.

خب، این مار پدر نازنین من است
از روی عکس پاره پوره ای که مادرم داشت، متوجه شدم
با آن چشم های شیطنت بار و زخمی که بر گونه داشت، شناختمش.
خپله و خمیده قامت و رنگ پریده و مسن بود،
نگاهش کردم و به وحشت افتادم،
گفتم: «من سو هستم! چطوری! همین حالا کلکت را می کنم!»
محکم کوبیدم، درست وسط چشم هاش،
افتاد، اما با کمال تعجب
ازجا برخاست و با چاقو تکه ای از گوشم را برید.
یک صنلی برداشتم و حواله ی چانه اش کردم
با هم گلاویز شدیم و در وسط خیابان
توی ِگل و خون و آشغال، با لگد و چاقو به جان هم افتادیم.

ببین، من با مردهای قوی تر هم دست به یقه شده ام،
اما یادم نمی آید، چه وقت،
مثل الاغ لگد می زد و مثل تمساح گاز می گرفت.
می خندید و بد وبیراه می گفت،
می خواست دست ببرد به طرف هفت تیرش
که من زودتر از او دست به کار شدم.
ایستاده بود، به من نگاه می کرد و لبخند می زد.

گفت: «دنیا بالا و پایین داره،
اگر کسی بخواد از پسش برآد، باید جون سخت باشه.
چون می دونستم که نمی تونم کنارت بمونم و کمکت کنم،
اون اسم رو روت گذاشتم و رفتم.
می دونستم که یا باید جون سخت بار بیای و یا بمیری،
همین اسم باعث شد که تو قوی بشی.»

گفت: « بیخود با من سرشاخ می شی،
از من متنفری و حق داری منو بکشی
اگر این کار رو هم بکنی، سرزنشت نمی کنم.
اما قبل از مردنم باید از من تشکر کنی،
برای خاطر اون همه بدجنسی و جسارتی که در چشم هات موج می زنه
چون من همون کسی هستم که اسمت رو گذاشت سو.»

نفسم بند آمد و هفت تیرم را انداختم،
صدا زدم پدر، و او هم گفت، پسرم.
و سرانجام تغییر عقیده دادم.
و حالا به او فکر می کنم،
هر وقت که کار می کنم و هر وقت که در کاری موفق می شوم.
و اگر زمانی پسری داشته باشم، گمان می کنم اسمش را بگذارم بیل یا جرج!
یا هر اسمی غیر از سو! برای اینکه هنوز از این اسم متنفرم!







 

1-سو اسم دختر است

 

 

 

  شل سیلوراستاین

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۳٠


+ 25 دقیقه به رفتن

25 دقیقه به رفتن

 

 


چوبه ی دار برپا می
کنند، بیرون سلولم.
25 دقیقه وقت دارم.

25 دقیقه ی دیگر در جهنم خواهم بود.

24 دقیقه وقت دارم.

آخرین غذای من کمی لوبیاست.
23 دقیقه مانده است.

به فرماندار نامه نوشتم، لعنت خدا به همه ی آنها.
آه... 21 دقیقه ی دیگر باید بروم.

به شهردار تلفن می کنم، رفته ناهار بخورد.
بیست دقیقه ی دیگر باقی است.

کلانتر می گوید: «پسر، می خواهم مردنت را ببینم.»
نوزده دقیقه مانده است.

به صورتش نگاه می کنم و می خندم ... به چشم هایش تف می کنم.
هیجده دقیقه وقت دارم.

رییس زندان را صدا می زنم تا بیاید و به حرفهایم گوش بدهد.
هفده دقیقه باقی است.

می گوید: «یک هفته، نه، سه هقته ی دیگر خبرم کن.
حالا فقط شانزده دقیقه وقت داری.»

وکیلم می گوید: «متأسفانه نتوانستم برایت کاری انجام بدهم.»
م م م م ... پانزده دقیقه مانده است.

اشکالی ندارد، اگر خیلی ناراحتی بیا جایت را با من عوض کن.
چهارده دقیقه وقت دارم.

پدر روحانی می آید تا روحم را نجات دهد،
در این سیزده دقیقه ی باقی مانده.

از آتش و سوختن می گوید، اما من احساس می کنم که سخت سردم است.
دوازده دقیقه‌ی دیگر وقت دارم.

چوبه‌ی دار را آزمایش می کنند. پشتم می لرزد.
یازده دقیقه وقت دارم.

چوبه ی دار عالی است و کارش حرف ندارد.
ده دقیقه ی دیگر وقت دارم.

منتظرم که عفوم کنند... آزادم کنند.
در این نه دقیقه ای که باقی مانده.

اما این که فیلم سینمایی نیست، بلکه ... خب، به جهنم.
هشت دقیقه ی دیگر وقت دارم.

حالا از نردبان بالا می روم تا بر سکوی اعدام قرارگیرم.
هفت دقیقه ی دیگر وقت دارم.

بهتر است حواسم جمع ِ قدم هایم باشد وگرنه پاهایم می شکند.
شش دقیقه ی دیگر وقت دارم.

حالا پایم روی سکوست و سرم در حلقه ی دار ...
پنج دقیقه ی دیگر باقی است.

یالّا، عجله کنید، چیزی بیاورید و طناب را ببرید.
چهار دقیقه ی دیگر وقت دارم.

حالا می توانم تپه ها را تماشا کنم، آسمان را ببینم.
سه دقیقه ی دیگر باقی مانده.

مردن، مردن ِ انسان، به راستی نکبت بار است.
دو دقیقه ی دیگر وقت دارم.

صدای کرکس ها را می شنوم ... صدای کلاغ ها را می شنوم.
یک دقیقه ی دیگر مانده است.

و حالا تاب می خورم و می ی ی ی ی روم م م م م م...

 

 

 

 

 

شل سیلوراستاین



نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۳٠


+ عینک آفتابی


 مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید

 

 

 

 


در خانه ای سرد، بالای خیابان سالیوان،
آخرین کسی که شلوار فاق کوتاه می پوشید، در شرف مردن بود.
عینک آفتابی به چشم داشت و به همین دلیل کسی نمی توانست تشخیص بدهد
که او گریه می کرد یا نه.
همه ی معتادها و همه ی علاف ها
و همین طور همه ی کافه دارها
دور تختش جمع بودند.

وصیت کرد
تا تکلیف اموالش را روشن کند
و آخرین کلمه ها را به زبان آورد:

گفت: «کفش های راحتیم را برای مادرم بفرستید،
بلوزم را به جالباسی آویزان کنید.
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،
برای اینکه هیچ گاه یاد نگرفتم که آن را چگونه بنوازم.
خانه ام را
به یک آدم مستمند بدهید
و بگویید که اجاره ی آن تمام و کمال پرداخت شده.
پول ها و موادم راخودتان بردارید، ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.
مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید، دوستان،
با عینک آفتابیم.
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،
ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.»

گفت: «جوجه خروس هایم را
به کسی بدهید که آنها را می خواهد.
شعرهایم را
به کسی بدهید که آنها را می خواند.
زیر کافه برایم قبری بکنید،
و آهنگ غم انگیزی پخش کنید.
همه را شاد و شنگول کنید 
در لحظه ای که من مردم،
و مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.
مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید، دوستان،
با عینک آفتابیم.
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،
ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.»

صندل هایش را پرت کردیم وسط خیابان،
بلوزش را گذاشتیم همانجا، روی زمین.
گیتارش را فروختیم
در کافه ی گوشه ی خیابان
به کسی که می دانست چگونه آن را بنوازد.
موادش را دود کردیم.
پول هایش را خرج کردیم،
شعرهایش را دور ریختیم.
باب نوارهایش را برداشت،
و اِد کتاب هایش را،
و من هم عینک آفتابی فکسنی آن بدبخت را برداشتم.

گفت: «مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید، دوستان
با عینک آفتابیم.
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،
و مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.»

 

 

 

 

 

شل سیلوراستاین 

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٩