google

در وبلاگ من
در دنياي اینترنت
emperatoor mohammad
blog

emperatoor mohammad

نام زيباي شما :
ایمیل شما :
متن پیام شما به من :
اگه دلت خواست اين وبلاگ رواضافه كن به علاقه منديهات
معرفي وبلاگ من به دوستت!
اسم دوستت:
*ايميل دوستت:
نام زيباي شما:
ايميل شما:
EMPERATOORMOHAMMAD
اگه دوست داري این وبلاگ را صفحه خانگي خودت كن

از همه جای دنیای عشق

هر آنچه هست هدیه خداوند است به تو و هر آنکه میشوی هدیه توست به خدا

+ هدف

ماه را هدف قرار ده

 

تا اگر هم خطا رفتی

 

از جایی میان ستارگان سر در آوری.

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۱
تگ ها: هدف و متن جالب و sms و شعر


+ زیبا

 

زیبا

 

 

 

ناگهان همه چیز زیبا می شود
هنگامی که صادقانه می تابی بر من

چه بی مقدار است آرامشت
                                 و آرامشم 
هنگامی که بالم دستان توست
و سه شنبه ها را پرواز کردنمان می آراید

در هزاره های سهمگین بی تفاوتی
آنسان که با آئینه ها آمیختی
                                 غباری در چشمانم نرفت
و زیباترین نگاه آسمان بر ما تابید و تابید و تابید

اگر موافقی از آن روز بگوییم

آن روز که شاید پنج پر از بالهای هفته پر کشیده بودند
و احتمالاً آزادترین گنجشک ها به این می بالیدند
و آسمان اشک شوق می ریخت

بر قلبم چه زیبا نوشتی

دستان سردم با های تو گرماشان را هدیتی گرفتند

                                                               از سینهء تو

آسمان سیر بود
از لاشهء کوهی که عصر را می بلعید
                                               و به خواب می رفت
و تو بر ابرها گویی نشسته بودی
و من با تو چه زیبا بودم

و آن زمان که بالیدنم آغازید
زمان گویی سرعتش را به سرعت فتح تو بر قلبم باخت

تو نازترین لبخند آسمان هستی

تو ساده ترین صداقت آسمان را در چشمان من دیدی
و شنیدی که قلبم تو را صدا می زد
و تا آسمان ها با بال های صادق من دویدی
                                                   تا به خانه ات رسیدی

و حتماً . . .
بال پرواز من تویی

آن روز که شاید هیچ جغدی در آن حوالی نبود
و با پاهایم هیچ عقربی را نکشتم

*** 


 

 

 

 

 

محمّد قدیمی 

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱۸


+ سؤالاتی که خداوند از تو نخواهد پرسید

- خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود؟


بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟


?- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس‌هایی در کمد

داشتی؟


بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟


?- خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر

بود؟


بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوش آمد

گفتی؟


?- خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی

می‌کردی؟


بلکه از تو خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟


?- خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی؟


بلکه از تو خواهد پرسید برای چندنفر دوست و رفیق بودی؟


?- خداوند از تو نخواهد پرسید میزان درآمد تو چقدر بود؟


بلکه از تو خواهد پرسید آیا فقیری را دستگیری نمودی؟


?- خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه

بود؟


بلکه از تو خواهد پرسید آیا سزاوار آن بودی وآن را به

 

بهترین نحو انجام دادی؟


?- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار

می‌شدی؟


بلکه از تو خواهد پرسید که چندنفر را که وسیله نقلیه نداشتند

به مقصد رساندی؟


?- خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به

جست و جوی رستگاری بپردازی؟


بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به عمارت

بهشتی خود خواهد برد.


??- خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مطلب را برای

دوستانت نخواندی


بلکه خواهد پرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدان

خود احساس شرمندگی می‌کردی؟

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٥


+ برام دعا کن

برام دعا کن




برام دعا کن عشق من همین روزا بمیرم



آخه دارم از رفتنت بدجوری گُر می گیرم

 



دعا کنم که این نفس تموم شه تا سپیده



کسی نفهمه عاشقت چی تا سحر کشیده

 



این آخرین بار عزیز دستام و محکم تر بگیر



آخه تو که داری می ری به من نگو بمون نمیر

 



تو می ری و یه باغ سبز درش بروت بازه هنوز



من یه باغ سوخته ام باشه برو با من نسوز

 



اگه یه روز برگشتی و گفتن فلانی مرده

 


بدون که زیر خاک سرد حس نگات و برده

 



گریه نکن برای من قسمت ما همینه

 


دستام و محکم تر بگیر لحظه آخرینه

 

 


این آخرین بار عزیز دستام و محکم تر بگیر



آخه تو که داری می ری به من نگو بمون نمیر

 



تو می ری و یه باغ سبز درش بروت بازه هنوز



من یه باغ سوخته ام باشه برو با من نسوز

 

 

 

 

 

 

 

رضا صادقی 

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢


+ سراپای وجودم

من

سراپای وجودم

ز تو

پر خواهد شد.

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٤
تگ ها: شعر و آهنگ و متن جالب و عشق


+ ترانه ای در اعتراض به جایزه صلح نوبل 2009

 

 

 

 

صلحِ دروغی

 

(ترانه ای در اعتراض به جایزه صلح نوبل 2009)





سلطانِ جنگِ دنیا صلحِ نوبل رُ برده


دنیا سکوتِ محضه، زمونه خوابِش برده

 


هنوز داره می چِکه قطره ی خون از دستِش


کسی چیزی نمیگه، انگار شُدن همدستِش

 


آخه یه چیزی بگین،‌ جایزه حقِّ اون نیست!


داره گِریَم می گیره، کسی به فکرِ خون نیست

 


جنگای توی دنیا به یه نِگاش اسیره


یه آدمی مثلِ من داره بازم می میره

 


 بِهِم بگو، داد بِزن، بگو که حَرفم حَقّه

 

بِذار همه فکر کُنَن دندونِ عقلم لَقِّه


تا کِی می خوای بِخوابی؟! چشماتو وا نگهدار


بیا با هم بِشکنیم یه سدُّ با یه دیوار

 

 

 
تو آفریقا یه بچّه از گُشنِگی می میره


رفیقِ من عُمریه به یه ترکش اسیره

 


بمب افکنا اومدن بازم تو آسمونا


انگار تموم نمیشه روزِ سیاهِ دنیا

 


صلحِ نوبل دروغه، هَمَش خیالِ محضه


هیچ جایی صلح نداره، حتّی واسه یه لحظه

 


هزینه مراسم بیست میلیون دلاره


بچّه همسایمون یه آب نبات نداره

 


 بِهِم بگو، داد بِزن، بگو که حَرفم حَقّه

 

بِذار همه فکر کُنَن دندونِ عقلم لَقِّه




تا کِی می خوای بِخوابی؟! چشماتو وا نگهدار


بیا با هم بِشکنیم یه سدُّ با یه دیوار

 

 

 


تو ماشینِش نشسته، دهن کجی میکنه

 
معلّمِ نَبَرده، کفن هِجّی میکنه

 


صلحِ نوبل واسه کیه؟ بچّه ای که میمیره؟


یا اون کسی که توی ابوغریب اسیره؟

 


یا که حقِّ همینه؟ رئیسِ جنگ و دعوا!


رئیسِ بمبُ موشک، رئیس قتلِ دنیا!

 


کسی که جونِ آدم واسَش ارزش نداره


می خواد که توی دنیا بارونِ خون بباره

 


 بِهِم بگو، داد بِزن، بگو که حَرفم حَقّه

 

بِذار همه فکر کُنَن دندونِ عقلم لَقِّه




تا کِی می خوای بِخوابی؟! چشماتو وا نگهدار


بیا با هم بِشکنیم یه سدُّ با یه دیوار

 





برنده ی مراسم سازنده ی تابوتِ


توی مغزش همیشه فکرِ بمب و باروتِ

 


دستای اون همیشه بوی اسلحه میده


به آدمای دنیا جنگُ هدیه میده

 


تا کِی جنگ و خونریزی؟! تا کِی سکوتِ آدم؟!


تا کِی صلحِ دروغی باید بیاد تو یادم!

 


تیرِ‌نفرینِ مادر، تیرِ ضجّه ی مظلوم


یه روز میره تو مغزش، یه تیرِ پاک و معصوم

 

 

 

 بِهِم بگو، داد بِزن، بگو که حَرفم حَقّه

 

بِذار همه فکر کُنَن دندونِ عقلم لَقِّه




تا کِی می خوای بِخوابی؟! چشماتو وا نگهدار


بیا با هم بِشکنیم یه سدُّ با یه دیوار

 


 




واسه کُشتنِ مَردُم صلحِ نوبل گرفته


بعدِش کُدوم کشورِ که چشمِشُ گرفته؟

 


میخواد تا کجا بِره موشکِ قاره پیما؟


تو قلبِ کی بشینه غمِ غروبِ رؤیا؟

 


کُدوم بچّه ایندفعه با تیرِ اون میمیره؟


پلیسِ ضدِّ شورش کجا اسیر میگیره؟

 


کُدوم قناری این بار آوازِ غم سَر میده؟


ترکشِ نارنجکِش تا به کجاها میره؟

 

 


 بِهِم بگو، داد بِزن، بگو که حَرفم حَقّه

 

بِذار همه فکر کُنَن دندونِ عقلم لَقِّه




تا کِی می خوای بِخوابی؟! چشماتو وا نگهدار


بیا با هم بِشکنیم یه سدُّ با یه دیوار

 

 


 

 

 

 

 


بیا که با هم دیگه ، بشکنیم این دروغُ


بیا خرابِش کنیم دنیای بی فروغُ

 


بیا از نو بسازیم صلحُ کمی قشنگتر


یه دنیا با آتش بس ، بدونِ جنگ و خنجر

 

***

 

 

 

 

 

 


محمّد قدیمی

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٠


+ عاشقی

عاشقی در زندگی یعنی تو گل

و من سه تکه ام

تکه ای تو

تکه ای تو

و

تکه ای تو 

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٩
تگ ها: شعر و عشق و sms و شاعر


+ هایکو

بادبادک ها،

در همان نقطه از آسمان،

انگار دیروز بود! 




تانیگوچی بوسون  

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٧


+ هایکو

روی ناقوس معبد 

 

چیزی آرام خوابیده

 

نگاه کن، پروانه ای 




تانیگوچی بوسون 

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٤


+ پسری که اسمش سو بود

پسری که اسمش سو (1) بود

 

 

 


سه ساله بودم که بابام از خانه رفت،
چیز زیادی برای من و مادر نگذاشت...
تنها یک گیتار کهنه و یک شیشه ی خالی مشروب
از اینکه رفت و دیگر پیدایش نشد، سرزنشش نمی کنم.
اما بدترین کارش این بود که:
قبل از رفتن، نامم را گذاشت: سو.

خب، لابد می دانست که این کار او واقعاً مسخره است،
و چه حرف های خنده داری، که ازین بابت، پشت سر آدم می زنند.
انگار که باید در سراسر عمرم، با این موضوع، در کشمکش باشم.
بعضی دخترها زیرجُلکی به من می خندیدند و عرق شرم بر پیشانیم می نشست، 
بعضی پسرها هم مسخره ام می کردند و کله شان را داغان می کردم.
ببین، برای پسری که نامش سو باشد، زندگی کردن چندان آسان نیست.

البته، من خیلی سریع قد کشیدم و جان سخت بار آمدم.
مشتهام محکم شد و هوشم زیاد.
حالا از شهری به شهر دیگر می روم تا خجالتم را مخفی کنم.
اما با ماه و ستاره ها عهد بسته ام
که همه جا را زیر پا بگذارم
و مردی که این نام عجیب را روی من گذاشت، بکشم.

در قلب تابستان، وقتی که با مشقت زیاد به گاتلینبرگ رسیده بودم
و گلویم خشک شده بود
فکر کردم در جایی اتراق کنم و چیزی بخورم.
در یک رستوران قدیمی، در خیابانی گِل آلود،
پشت میزی نشسته بود و با دگمه سردستش ور می رفت،
همان سگ کثیفی که نامم را سو گذاشته بود.

خب، این مار پدر نازنین من است
از روی عکس پاره پوره ای که مادرم داشت، متوجه شدم
با آن چشم های شیطنت بار و زخمی که بر گونه داشت، شناختمش.
خپله و خمیده قامت و رنگ پریده و مسن بود،
نگاهش کردم و به وحشت افتادم،
گفتم: «من سو هستم! چطوری! همین حالا کلکت را می کنم!»
محکم کوبیدم، درست وسط چشم هاش،
افتاد، اما با کمال تعجب
ازجا برخاست و با چاقو تکه ای از گوشم را برید.
یک صنلی برداشتم و حواله ی چانه اش کردم
با هم گلاویز شدیم و در وسط خیابان
توی ِگل و خون و آشغال، با لگد و چاقو به جان هم افتادیم.

ببین، من با مردهای قوی تر هم دست به یقه شده ام،
اما یادم نمی آید، چه وقت،
مثل الاغ لگد می زد و مثل تمساح گاز می گرفت.
می خندید و بد وبیراه می گفت،
می خواست دست ببرد به طرف هفت تیرش
که من زودتر از او دست به کار شدم.
ایستاده بود، به من نگاه می کرد و لبخند می زد.

گفت: «دنیا بالا و پایین داره،
اگر کسی بخواد از پسش برآد، باید جون سخت باشه.
چون می دونستم که نمی تونم کنارت بمونم و کمکت کنم،
اون اسم رو روت گذاشتم و رفتم.
می دونستم که یا باید جون سخت بار بیای و یا بمیری،
همین اسم باعث شد که تو قوی بشی.»

گفت: « بیخود با من سرشاخ می شی،
از من متنفری و حق داری منو بکشی
اگر این کار رو هم بکنی، سرزنشت نمی کنم.
اما قبل از مردنم باید از من تشکر کنی،
برای خاطر اون همه بدجنسی و جسارتی که در چشم هات موج می زنه
چون من همون کسی هستم که اسمت رو گذاشت سو.»

نفسم بند آمد و هفت تیرم را انداختم،
صدا زدم پدر، و او هم گفت، پسرم.
و سرانجام تغییر عقیده دادم.
و حالا به او فکر می کنم،
هر وقت که کار می کنم و هر وقت که در کاری موفق می شوم.
و اگر زمانی پسری داشته باشم، گمان می کنم اسمش را بگذارم بیل یا جرج!
یا هر اسمی غیر از سو! برای اینکه هنوز از این اسم متنفرم!







 

1-سو اسم دختر است

 

 

 

  شل سیلوراستاین

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۳٠


+ 25 دقیقه به رفتن

25 دقیقه به رفتن

 

 


چوبه ی دار برپا می
کنند، بیرون سلولم.
25 دقیقه وقت دارم.

25 دقیقه ی دیگر در جهنم خواهم بود.

24 دقیقه وقت دارم.

آخرین غذای من کمی لوبیاست.
23 دقیقه مانده است.

به فرماندار نامه نوشتم، لعنت خدا به همه ی آنها.
آه... 21 دقیقه ی دیگر باید بروم.

به شهردار تلفن می کنم، رفته ناهار بخورد.
بیست دقیقه ی دیگر باقی است.

کلانتر می گوید: «پسر، می خواهم مردنت را ببینم.»
نوزده دقیقه مانده است.

به صورتش نگاه می کنم و می خندم ... به چشم هایش تف می کنم.
هیجده دقیقه وقت دارم.

رییس زندان را صدا می زنم تا بیاید و به حرفهایم گوش بدهد.
هفده دقیقه باقی است.

می گوید: «یک هفته، نه، سه هقته ی دیگر خبرم کن.
حالا فقط شانزده دقیقه وقت داری.»

وکیلم می گوید: «متأسفانه نتوانستم برایت کاری انجام بدهم.»
م م م م ... پانزده دقیقه مانده است.

اشکالی ندارد، اگر خیلی ناراحتی بیا جایت را با من عوض کن.
چهارده دقیقه وقت دارم.

پدر روحانی می آید تا روحم را نجات دهد،
در این سیزده دقیقه ی باقی مانده.

از آتش و سوختن می گوید، اما من احساس می کنم که سخت سردم است.
دوازده دقیقه‌ی دیگر وقت دارم.

چوبه‌ی دار را آزمایش می کنند. پشتم می لرزد.
یازده دقیقه وقت دارم.

چوبه ی دار عالی است و کارش حرف ندارد.
ده دقیقه ی دیگر وقت دارم.

منتظرم که عفوم کنند... آزادم کنند.
در این نه دقیقه ای که باقی مانده.

اما این که فیلم سینمایی نیست، بلکه ... خب، به جهنم.
هشت دقیقه ی دیگر وقت دارم.

حالا از نردبان بالا می روم تا بر سکوی اعدام قرارگیرم.
هفت دقیقه ی دیگر وقت دارم.

بهتر است حواسم جمع ِ قدم هایم باشد وگرنه پاهایم می شکند.
شش دقیقه ی دیگر وقت دارم.

حالا پایم روی سکوست و سرم در حلقه ی دار ...
پنج دقیقه ی دیگر باقی است.

یالّا، عجله کنید، چیزی بیاورید و طناب را ببرید.
چهار دقیقه ی دیگر وقت دارم.

حالا می توانم تپه ها را تماشا کنم، آسمان را ببینم.
سه دقیقه ی دیگر باقی مانده.

مردن، مردن ِ انسان، به راستی نکبت بار است.
دو دقیقه ی دیگر وقت دارم.

صدای کرکس ها را می شنوم ... صدای کلاغ ها را می شنوم.
یک دقیقه ی دیگر مانده است.

و حالا تاب می خورم و می ی ی ی ی روم م م م م م...

 

 

 

 

 

شل سیلوراستاین



نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۳٠


+ شل سیلور استاین


شلدون آلن سیلوراستاین‏، شاعر، نویسنده، کاریکاتوریست، آهنگ ساز و خواننده ی آمریکایی در 25 سپتامبر 1930 در شیکاگو به دنیا آمد و در دهم ماه می سال 1999، بر اثر حمله ی قلبی، در اتاق خوابش درگذشت. او یک دختر و یک پسر داشت: دخترش شوشانا در یازده سالگی از دنیا رفت. شوشانا درزبان عبری یعنی گل رز. سیلوراستاین کتاب نوری در اتاقک زیر شیروانی را به او تفدیم کرده است.
پسرش ماتیو که در زمان مرگ پدر 12 سال داشت، وارث 20 میلیون دلار دارایی پدرش شد.
شل پس از فراغت از تحصیل در دبیرستان روزولت، وارد دانشگاه ناوی پایر شد و به تحصیل در رشته ی هنر پرداخت. ولی پس از یک سال از آن دانشگاه اخراج شد. بعد به دانشگاه شیکاگو رفت و در رشته ی هنرهای زیبا تحصیل کرد و پس از آن برای تحصیل در رشته ی زبان انگلیسی در دانشگاه روزولت نام نویسی کرد. پس از سه سال به اجبار به سربازی رفت و دیگر به دانشگاه بازنگشت. می گفت، از اینکه به دانشگاه رفته پشیمان است: «می توانستم دنیا را ببینم، ولی وقتم را در دانشگاه روزولت تلف کردم.»
شل سیلوراستاین در سپتامبر 1953 در لباس سربازی به ارتش آمریکا ملحق شد. او را نخست به ژاپن و سپس به کره منتقل کردند. در دوران سربازی، به شعر و کاریکاتور روی آورد. سرباز وظیفه شناسی نبود و اغلب با افسران مافوقش درگیر می شد.
مهمترین کتابهای سیلوراستاین که به فارسی نیز ترجمه شده، عبارتند از:
لافکادیو(شیری که جواب گلوله را با گلوله داد)، درخت بخشنده، جایی که پیاده رو تمام می شود، نوری در اتقک زیر شیروانی، بالا افتادن، یک زرافه و نصفی، در جستجوی قطعه ی گم شده، آشنایی ِ قطعه ی گمشده با دایره ی بزرگ، کتاب الفبای عمو شلبی، راهنمای پیشاهنگی عمو شلبی، باغ وحش عمو شلبی،کی یک کرگدن ارزون می خواد؟
این کتاب هشت قطعه از شعرها و ترانه های اجتماعی شل سیلوراستاین است که از میان دوازده آلبوم برگزیده شده اند.
این ترانه ها اغلب لحنی عامیانه و محاوره ای دارند که سیلوراستاین آنها را با صدای خود یا همراه دیگران اجراء کرده است.


نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٩


+ بالاخره می میری

بالاخره می میری

 

 

 


خب، می بینم که حسابی به خودت می رسی
از خودت مراقبت می کنی.
نیازهایت را برآورده می کنی.
خوب گوش می دی یا می خونی، درباره ی رژیم غذایی،
تغذیه، خواب و سم زدایی از بدن،
همین طور خریدن وسایلی که می گن به دردِ ورزش می خوره.
و گیاهان دارویی برای تجدید قوا، وقتی که آسیب ببینی.

صابون هایی که تن را تمیز می کنن.
افشانه هایی که بوی بد را از بین می برن.
مایعاتی که اسیدها و حشره کش ها را خنثی می کنن.
اضافه وزن ِ مجازبرای افزایش قدرت و اندازه ی عضلات.
زدن آمپولای ایمنی.[واکسن ها]
و خوردن قرصای نیروزا.
اما یادت باشه که بعد از همه ی اینها
بالاخره قصه به پایان می رسه...
میتونی سیگار رو ترک کنی، اما آخر می میری.
دور مواد را خط بکشی، اما آخر می میری.
خود را از خوردن غذاهای چرب و سرخ کردنی منع کنی،
و در سلامت کامل باشی، اما باز می میری.
میگساری هم که نکنی، باز می میری.

دور کارهای خلاف را خط بکشی، باز می میری.
از نوشیدن قهوه صرف نظر کنی و کیفور نشی،
باز می میری، آخرش می میری.
بالاخره می میری،دست آخر می میری.
آخرش می میری.

می تونی نرمش کردن رو از سر بگیری،
اما وقتی موسیقی تموم بشه، می میری.
توی اتومبیل کمربند ایمنی هم ببندی، باز می میری.
از نیکوتین فاصله بگیری، باز می میری.
می تونی ورزش کنی تا چربی های ران هایت آب بشه،
خوش تیپ تر و تودل برو تر می شی، اما باز می میری.
حمام آفتاب هم که نگیری، باز می میری.

می تونی اون بالا، تو آسمون، پی ِ بشقاب پرنده بگردی
شاید اونا تو رو به مریخ ببرن، اما اونجا هم بالاخره می میری.

بالاخره می میری، در نهایت می میری.
آخر، یک زمانی، می میری.
با کفش های ریبوک و نایس و آدیداس
می تونی تو آسمونا سیر کنی، اما اونجا هم بالاخره می میری.

دارو های نیرو بخش هم که بخوری، بالاخره می میری.
روده ات را هم که سالم نگه داری، باز می میری.
می تونی خودت رو منجمد کنی و در زمان معلق بمونی،
اما همین که یَخِت را باز کنن، بالاخره می میری.
می تونی ازدواج کنی، اما باز هم می میری.
به نقطه ی اوج هم که برسی، بالاخره می میری.
می تونی خودت را از شر فشارهای روحی خلاص کنی، استراحت کنی،
آزمایش ایدز، و تست ورزش بدهی،
به غرب، اونجا که هوا آفتابی است و از رطوبت خبری نیست نقل مکان کنی.
و تا صدسال زنده بمانی
اما بالاخره می میری.

سرانجام، در آخر کار می میری.
در نهایت، خواه ناخواه می میری.
پس بهتره حالا که زنده هستی از زندگی لذت ببری
قبل از این که غزل خداحافظی رو بخونی،
چون بالاخره، در آخرکار می میری.

 

 

 

 

شل سیلوراستاین 

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٩


+ عینک آفتابی


 مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید

 

 

 

 


در خانه ای سرد، بالای خیابان سالیوان،
آخرین کسی که شلوار فاق کوتاه می پوشید، در شرف مردن بود.
عینک آفتابی به چشم داشت و به همین دلیل کسی نمی توانست تشخیص بدهد
که او گریه می کرد یا نه.
همه ی معتادها و همه ی علاف ها
و همین طور همه ی کافه دارها
دور تختش جمع بودند.

وصیت کرد
تا تکلیف اموالش را روشن کند
و آخرین کلمه ها را به زبان آورد:

گفت: «کفش های راحتیم را برای مادرم بفرستید،
بلوزم را به جالباسی آویزان کنید.
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،
برای اینکه هیچ گاه یاد نگرفتم که آن را چگونه بنوازم.
خانه ام را
به یک آدم مستمند بدهید
و بگویید که اجاره ی آن تمام و کمال پرداخت شده.
پول ها و موادم راخودتان بردارید، ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.
مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید، دوستان،
با عینک آفتابیم.
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،
ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.»

گفت: «جوجه خروس هایم را
به کسی بدهید که آنها را می خواهد.
شعرهایم را
به کسی بدهید که آنها را می خواند.
زیر کافه برایم قبری بکنید،
و آهنگ غم انگیزی پخش کنید.
همه را شاد و شنگول کنید 
در لحظه ای که من مردم،
و مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.
مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید، دوستان،
با عینک آفتابیم.
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،
ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.»

صندل هایش را پرت کردیم وسط خیابان،
بلوزش را گذاشتیم همانجا، روی زمین.
گیتارش را فروختیم
در کافه ی گوشه ی خیابان
به کسی که می دانست چگونه آن را بنوازد.
موادش را دود کردیم.
پول هایش را خرج کردیم،
شعرهایش را دور ریختیم.
باب نوارهایش را برداشت،
و اِد کتاب هایش را،
و من هم عینک آفتابی فکسنی آن بدبخت را برداشتم.

گفت: «مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید، دوستان
با عینک آفتابیم.
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،
و مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.»

 

 

 

 

 

شل سیلوراستاین 

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٩


+ یاس و رضا صادقی

گفتم نرو پر پر میشم


گفتی می خوام رها باشم


گفتم آخه عاشق شدم


گفتی می خوام تنها باشم


گفتم دلم گفتی بسوز


گفتم یه عمری باز هنوز


گفتم پس عمرم چی میشه


گفتی هدر شد شب و روز


وای دلم

من که به تو گفتم که


خستم و کوفتم


تو بیا دستم و بگیر نذار رو زمین بیفتم


من یه عاشق شسته رفتم


که با دیدن تو شکفتم و


شبا رو به یاد تو خفتم


گفتم تمنا می کنم وقت بده


تا می تونم خودم و تو این دل تو جا می کنم


گفتم می تونم می خونم با تو میزونم بیرونم


واست دیوونم بی جونم اینم می دونم خاتونم چیه درد تو


واسه همینه که می خوام بشم مرد تو


اونی که بد کرد به تو 


فقط زد یه گوشزد به تو


که هیچکی نداره تو دنیا حس من به تو


چه فایده توی سینه ی تو سنگ بود به جای دل

گفتم آخه داغون میشم


گفتی به من خوش میگذره


گفتم بیا چشمام به تو


گفتی آخه کی می خره


گفتم مرا جنس می بینی


گفتی آره بی قیمتی


گفتم یه روز کسی بودم


با من نکن بی حرمتی


گفتم صدام میمیره باز


گفتی به درد بسوز بساز


گفتم حالا که پیر شدم


گفتی که از تو سیر شدم


گفتم تمنا می کنم


گفتی می خوام خوردت کنم


گفتم بیا بشکن تنو 


گفتی فراموش کن منو


گفتم تمنا می کنم


گفتی می خوام خوردت کنم


گفتم بیا بشکن تنو 


گفتی فراموش کن منو

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢۱
تگ ها: آهنگ و شعر و موسیقی و عشق


+ چه زیبا

چه زیبا بود تنهایی


وقتی تو عاشقم بودی

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢۱
تگ ها: شعر و موسیقی و آهنگ و عشق


+ پادشاه: تقدیم به ماث

پادشاه

 

 

 

بگذار تا بمانم
بگذار تا بخوانم
بگذار تا بخندم
بگذار نگذرم من
از غصّه های مرگت
این شب چو بگذرد من
همپا و همصدایم
با ناله های حسرت
با غصّه های فردا
بگذار تا بمانم
وقتی ز تو سرودم
این غصّه ها ز اکنون
نگذشتم از غم تو
بگذار تا بگویم
من دیده بودمت که
از قلبشان رمیدی
من نیز چون تو خاموش
من نیز سرد و بی روح
هنگام رفتن تو
من نیز با تو رفتم
از صخره ها به بالا
من نیز برنخیزم
جز از برای معبود
من از تو می نویسم
من از تو می نگارم
من نیز با تو مردم
بگذار تا بمیرم

 

 

 

 

 

 

 

 

محمّد قدیمی  

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٧


+ سه شنبه

سه شنبه

 

 

اجازه دهید بحث را روشن کنیم
کسی کبریت دارد؟

بحث ما سر این موضوع نیست
سر موضوع دیگری ست
و شاید هیچ وقت به این جنبهء آن صبح بخیر نگفته اید
این حرف را بیشتر سه شنبه ها می زنم
سه شنبه ها ماه کامل است

بحث ما این نیست که می توانم یا نمی توانم

کسی فندک دارد در جیب های پالتوی مارکدار جدیدش
که احتمالاً در تولّد همسرش اشتباهی به او هدیه شده؟

از بحث فاصله نگیریم
ما می خواهیم آن را روشن کنیم
واین قدری سرد . . .
(امروز چقدر اشتباه می نویسم، شاید چون امروز سه شنبه نیست!)
و این قدری سخت است

بحث ما سر این است که من نمی خواهم بتوانم

لطفاً پالتوی مارکدار جدیدتان را نسوزانید
هر چند آن طعنهء همسرتان برای فراموشی روز تولّدش باشد
که شما به روی مبارک نیز نیاوردید
و حتّی شمع ها را هم با اشک شوق . . .
(من قول می دهم که دیگر اشتباه ننویسم، شاید چون امروز سه شنبه نیست)
و حتّی شمع ها را هم با گوشهء پالتوی مارکدار جدیدتان خاموش کردید

راستش را بخواهید
من از پالتوی مارکدار جدید شما
که یقه اش خیلی شبیه اخلاق مزخرف آقای نیکلاس فورد کاپولای گیج . . .
(من قول داده بودم
چگونه می توانم عذر خواهی کنم؟
شاید چون امروز سه شنبه نیست)
خیلی شبیه ایده های مزخرف آقای کیج است متنفرم
و این هم شاید مربوط به این است که امروز سه شنبه نیست

خیلی از بحث دور شده ایم

کسی آتشزنه ای همراه دارد که بخواهد آن را دربست در اختیار من بگذارد؟

من نمی خواهم بتوانم رؤیای سه شنبه ام را پاک کنم
هر چند این رؤیای عشق . . .
(من واقعاً نمی دانم با چه زبانی به شما ثابت کنم
که این عذر خواهی
                        از آغوش ستاره های دریایی آکواریوم اتاق رؤیای من نیز
                                                                                                مصنوعی تر نیست!
من نمی دانم چرا فراموش کردم
که برخی کلمات را در جاهایی که لیاقتش را ندارند
- کسی اخگری یا شرری در جیب های پالتوی مارکدار جدیدش دارد؟ -
از جیب های پالتوی مارکدار جدیدم
- که در تولّد همسرم به او هدیه دادم -
بیرون بیاورم!
آن کلمه ای که گفتم
و نتوانستم بگویم
گوشهء یقهء پالتوی مارکدار جدیدتان را نسوزاند
شاید کبریت یا فندکی
                            و شاید هم شرری یا اخگری
                                                                و شاید هم همهء این ها را داشته باشد
همان بهتر که شما نزدیکش نشوید)
هر چند این رؤیای . . .
(ببخشید که نمی توانم از آن استفاده کنم)
بسیار دور باشد
ولی من می خواهم به آن برسم
و قول می دهم وقتی به آن رسیدم
سلام پالتوی مارکدار جدیدتان را به او برسانم
و شرری در جیب هایش بگذارم

                                          - به امانت -

 ***

 

 

 

 

 

 

محمّد قدیمی  

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٧


+ عاشق واقعی: عیسی کیهانپور

در سیزده مهر هزار و سیصد و سی و پنج در تبریز طفل یازده سالهء منحصر به فردی از دنیا رفت که در برنامهء کودکان رادیو تبریز نوازندهء درجه یک به شمار می رفت و سنتور را در حدّ اعجاب می نواخت.

سرگذشت عجیبی داشته است:

پدر و مادر این طفل سالها در آرزوی به دست آوردن فرزند روز شماری میکردند و به تمام اماکن مقدّس متوسل و متحصّن شده و نتیجه نگرفته بودند.

مادر بیچاره بالاخره به کلیسای ارامنهء شهر تبریز متوسل می شود و نذر و نیازها میکند تا این که حضرت مریم(ع) خوابنما شده و مژدهء طفل به او می دهد.

تا این که پسر به دنیا می آید و نام او را عیسی می گذارند. از هر حیث اعجوبه بوده است و مخصوصاً استعداد هنری عجیبی داشته است. در راه عشق هم جان می دهد: او همبازی دختری داشت به نام رباب که از خردسالی با هم بوده اند. چطور شده است که مادر رباب مانع از آمدن رباب به خانهء عیسی می شود، در نتیجه طفل مریض شده و در عرض یک هفته از دنیا می رود.

از اعجاب دیگر اینکه در سیزده مهر به دنیا آمده و در سیزده مهر هم از دنیا می رود.


امروز ١٣ مهر ١٣٨٨ است، بیاییم با یادش را گرامی بداریم.





یادش گرامی باد.

 

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱۳


+ زخم دل

من منتظرت شدم ولی در نزدی

بر زخم دلم گل معطر نزدی

گفتی که اگر شود می آیم اما

مرد این دل و آخرش به او سر نزدی

 

 

 

 

parscloob

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۳٠
تگ ها: شعر و متن جالب و sms و عشق


+ کنار دریا

کنار دریا، با آب همزبان بودم .
 
میان توده رنگین گوش ماهی ها،
ز اشتیاق تماشا چو کودکان بودم !
به موج های رها شادباش می گفتم !
به ماسه ها، به صدف ها، حباب ها، کف ها،
به ماهیان و به مرغابیان، چنان مجذوب،
که راست گفتی، بیرون ازین جهان بودم .

نهیب زد دریا،
که : - « مرد !
این همه در پیچ تاب آب مگرد !
چنین درین خس و خاشاک هرزه پوی، مپوی !
مرا در آینه آسمان تماشا کن !
دری به روی خود از سوی آسمان واکن !
دهان باز زمین در پی تو می گردد !
از آنچه بر تو نوشته ست، دیده دریا کن !
زمین به خون تو تشنه ست ، آسمانی باش !
بگرد و خود را در آن کرانه پیدا کن.

 

 

 

با تشکر از نهانخانه عزیز

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۳٠


+ آن روزها - فروغ فرخ زاد

 

آن روزها

 

آن روز ها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم سرشار

آن آسمان های پر از پولک

آن شاخساران پر از گیلاس

آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها

                                             بیکدیگر

آن بام های بادبادکهای بازیگوش

آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها

 

آن روزها رفتند

آن روزهائی کز شکاف پلکهای من

آواز هایم ، چون حبابی از هوا لبریز ، می جوشید

چشمم به روی هر چه می لغزید

آنرا چو شیر تازه مینوشید

آنرا گویی میان مردمکهایم

خرگوش نا آرام شادی بود

هر صبحدم با آفتاب پیر

به دشتهای ناشناس جستجو میرفت

شبها به جنگل های تاریکی فرو میرفت

 

آن روزها رفتند

آن روزهای برفی خاموش

کز پشت شیشه، در اتاق گرم،

هر دم به بیرون ، خیره میگشتم

پاکیزه برف من ، چو کرکی نرم ،

آرام میبارید

بر نردبام کهنهء چوبی

بر رشتهء سست طناب رخت

بر گیسوان کاجهای پیر

و فکر میکردم به فردا، آه

فردا -

حجم سفید لیز .

 

با خش و خش چادر مادر بزرگ آغاز میشد

و با ظهور سایه مغشوش او، در چارچوب در

-         که ناگهان خود را رها میکرد در احساس سرد نور -

و طرح سرگردان پرواز کبوترها

در جامهای رنگی شیشه

فردا . . .

 

گرمای کرسی خواب آور بود

من تند و بی پروا

دور از نگاه مادرم خط های باطل را

از مشق های کهنهء خود پاک می کردم

چون برف می خوابید

در باغچه میگشتم افسرده

در پای گلدانهای خشک یاس

گنجشک های مرده ام را خاک میکردم

 

 … …

 

آن روزها رفتند

آن روزهای جذبه و حیرت

آن روزهای خواب و بیداری

آن روزها هر سایه رازی داشت

هر جعبهء سر بسته گنجی را نهان میکرد

هر گوشهء صندوقخانه، در سکوت ظهر ،

گوئی جهانی بود

هر کس ز تاریکی نمی ترسید

در چشمهایش قهرمانی بود

 

 

آن روزها رفتند

آن روزهای عید

آن انتظار آفتاب و گل

آن رعشه های عطر

در اجتماع ساکت و محجوب و نرگس های صحرائی

که شهر را در آخرین صبح زمستانی

دیدار میکردند

آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه های

  سبز

 

بازار در بوهای سرگردان شناور بود

در بوی تند قهوه و ماهی

بازار در زیر قدمها پهن میشد ، کش میآمد ، با تمام

                                 لحظه های راه میآمیخت

و چرخ میزد، در ته چشم عروسکها

 

بازار مادر بود که میرفت با سرعت به سوی حجم

                                        های رنگ سیال

و باز میآمد

با بسته های هدیه با زنبیل های پر

باز باران بود که میریخت ، که میریخت ،

                                  که میریخت

 

… …

 

آن روزها رفتند

آن روزهای خیرگی در رازهای جسم

آن روزهای آشنائی های محتاطانه، با زیبائی رگ های

                                                       آبی رنگ

دستی که با یک گل

از پشت دیواری صدا میزد

یک دست دیگر را

 

و لکه های کوچک جوهر ، بر این دست مشوش ،

                                       مضطرب ، ترسان

و عشق ،

که در سلامی شرم آگین خویشتن را بازگو میکرد

 

در ظهر های گرم دودآلود

ما عشقمان را در غبار کوچه میخواندیم

ما با زبان سادهء گلهای قاصد آشنا بودیم

ما قلبهامان را به باغ مهربانی های معصومانه

                                           میبردیم

و به درختان قرض میدادیم

و توپ ، با پیغامهای بوسه در دستان ما میگشت

و عشق بود ، آن حس مغشوشی که در تاریکی

                                                 هشتی

ناگاه

محصورمان می کرد

و جذبمان میکرد ، در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها

                                         و تبسم های دزدانه

 

… …

 

آن روزها رفتند

آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید میپوسند

از تابش خورشید ، پوسیدند

و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها

در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت.

و دختری که گونه هایش را

با برگ های شمعدانی رنگ میزد ، آه

اکنون زنی تنهاست

اکنون زنی تنهاست

***



 

 

  فروغ فرخ زاد

 

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢٢


+ عشق است

 

 

بازیچه دست یار بودن عشق است


در پنجه غم شکار بودن عشق است


در محکمه ای که یار باشد قاضی


محکوم طناب دار بودن عشق است

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢٦
تگ ها: شعر و عشق و sms و عاشقانه


+ نا با وری زوال

نا با وری زوال، در من

 

 

زمان هایی برای سوگند

فرار از فراموشی

سکوت مرگبار فریاد

گذشتن از سراب آرزو

در رسیدن به افق بیماری

که زوال را باور ندارد



***

 


محمّد قدیمی  

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢٦


+ برنامه بازیهای اینتر در فصل 2009-2010

برنامه بازیهای اینتر در فصل 2009-2010

 



Matchday 1: Inter v Bari     (Sunday 23 August at 18:00)


Matchday 2: AC Milan v Inter (Saturday 29 August at 20:45)


Matchday 3: Inter v Parma


Matchday 4: Cagliari v Inter


Matchday 5: Inter v Napoli


Matchday 6: Sampdoria v Inter


Matchday 7: Inter v Udinese


Matchday 8: Genoa v Inter


Matchday 9: Inter v Catania


Matchday 10: Inter v Palermo


Matchday 11: Livorno v Inter


Matchday 12: Inter v Roma


Matchday 13: Bologna v Inter


Matchday 14: Inter v Fiorentina


Matchday 15: Juventus v Inter


Matchday 16: Atalanta v Inter


Matchday 17: Inter v Lazio


Matchday 18: Chievo v Inter


Matchday 19: Inter v Siena


Matchday 20: Bari v Inter


Matchday 21: Inter v AC Milan


Matchday 22: Parma v Inter


Matchday 23: Inter v Cagliari


Matchday 24: Napoli v Inter


Matchday 25: Inter v Sampdoria


Matchday 26: Udinese v Inter


Matchday 27: Inter v Genoa


Matchday 28: Catania v Inter


Matchday 29: Palermo v Inter


Matchday 30: Inter v Livorno


Matchday 31: Roma v Inter


Matchday 32: Inter v Bologna


Matchday 33: Fiorentina v Inter


Matchday 34: Inter v Juventus


Matchday 35: Inter v Atalanta


Matchday 36: Lazio v Inter


Matchday 37: Inter v Chievo


Matchday 38: Siena v Inter


نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱٠


+ رضا صادقی

به تو مدیونم


واسه این که از تو دورم ، به تو مدیونم
واسه کشتن غرورم ، به تو مدیونم
تو که حرمتو شکستی ، پای عهدت ننشستی
گرچه بازم تو نیازم ، لحظه هامو بد می بازم ، به تو مدیونم

واسه این چشای خیسم ، به تو مدیونم
این که از غم می نویسم ، به تو مدیونم
این که بی جونم و سردم ، این که بی روحم و زردم 
پی آرامشی که بردی و من پیش می گردم ، به تو مدیونم
به تو مدیونم ، به تو مدیونم

به تو مدیونم ، غرورمو شکستی عین شیشه
به تو مدیونم که کشتی دلمو واسه همیشه
به تو مدیونم ، منو دادی به بی بها بهانه
به تو مدیونم واسه بغض عمیق این ترانه

به تو مدیونم ، شکستی حرمت شب و من و ماه 
به تو مدیونم ، کم آوردی و رفتی اول راه
به تو مدیونم عزیزم واسه این حال مریضم
اگه مثل برج سنگی جلوی چشات می ریزم ، به تو مدیونم
به تو مدیونم ، به تو مدیونم

به تو مدیونم ، غرورمو شکستی عین
شیشه
به تو مدیونم که کشتی دلمو واسه همیشه
به تو مدیونم ، منو دادی به بی بها بهانه
به تو مدیونم واسه بغض عمیق این ترانه

به تو مدیونم و دینم و ادا می کنم
حتما نشونت می دم چه رنجی داره هر چی کردی با من
واسه این که تو خجالت محبتات نمونم
جونمم می دم و می بینی ، پای حرفمم می مونم 
به تو مدیونم و دینم و ادا می کنم
حتما نشونت می دم چه رنجی داره هر چی کردی با من
واسه این که تو خجالت محبتات نمونم
جونمم می دم و می بینی ، پای حرفمم می مونم

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢۱


+ رضا صادقی

دلم برات می سوزه


قربون برم خدا رو ، دنیا چقدر کوچیکه
مرز دیروز و امروز ، قد یه مو باریکه
چه خنده دار حالت ، دلم برات می سوزه
برگشتی که چی بشه ؟ فک کردی که دیروزه

اون روزی که می رفتی اشکام چه ریزه ریزه
ببین حالا چه جوری اشکات داره می ریزه
بی تفاوت می رفتی ، پیش تو می شکستم
حالا تو می شکنیو ، بی تفاوت نشستم

اون روزی که روزت بود ، روزامو بد گرفتی
حرفات تو گوش من موند ، یادت میاد چی گفتی
صدای تقو توقت ، استخونام شنیدی ؟
اما با طعنه گفتی ، شتر دیدی ندیدی 

یادت میاد می گفتی ، هر چی که بود بازی بود
طفلی دلم که حتی ، به بازی هم رازی بود
یادت میاد می گفتی ، پیر شدی و بریدی
حالا من اینو میگم ، که خیلی دیر رسیدی
من از تو یاد گرفتم ، ساده گذشتنارو
یه آخرین کلامو ، نامه نوشتنارو
من از تو یاد گرفتم ، برم به یک بهانه
اونم بشه سکانس ، آخر عاشقانه

حالا برو از اینجا ، برو هر جا تونستی
دور شدی از خیالم ، تو خودت اینو خواستی
یه روز بهم می گفتی، عشقم خیالو رویاست
نوبتی ام که باشه ، ایندفه نوبت ماست

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢۱


+ رضا صادقی

باختی


هنوز حرفای ناگفته دارم گوش کن
تو هم این زهر تلخ نفرتو نوش کن

آره تو راست میگی عشق بچه بازی نیست
همون بهتر بری مارم فراموش کن

تو آبروی عاشقی رو پاک بردی
دارم جدی میگم برای من مردی

چه قدر ساده بودم که باورت کردم
عزیزم بودی و خونم رو میخوردی

توکه بریدی و دوختی و بهونه ساختی
اما بدون که تو عاشقی باختی
عشقو چه ارزون و مفت فروختی

باختی
باختی

یاد میگیرم از تو اینو که برم به یک بهانه
اسم این کارو بزارم راه حل عاشقانه

توی اوج اشک عشقی
یاد میگیرم که بخندم
هرکی سوخت و باخت مهم نیست
مهم اینه من برندم

از تو آینه ساخته بودم
به چه سادگی شکستی
توی کارت مونده بودم
اما ثابت کردی پستی

من به غصه وا نمیدم
به تو هم بها نمیدم
تو فقط یه نقطه بودی
من تورو صدا میدیدم

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢۱


+ رضا صادقی

اسم تو عشقه


ای قشنگترین شعر و غزل اسم تو عشق، ای دردونه دور از دغل مهر تو عشق، تو سقوط محضم اومدی گفتی میمونی، گفتی عاشقی شمع دلم عشق تو عشقه، یاورم شدی وقتی تو تنهایی میسوختم وقتی اومدی که چشم به جاده ها میدوختم، مهمون تموم خلوتام شدی از اون روز،ای حرمت هر نیاز من ناز تو عشقه، ای حادثه شیرین عمرم با تو زندم، عمری واسه پیدا کردنت آواز میخوندم،تو هر نت آهنگ دلم تو رو میدیدم تو هر نفسم یاد تو ام یادت و عشقه ، این مهم که دیدمت و حرفت شنیدم فهمیدم که بیخودی نبود پیت دویدم، دوری اگه نزدیک اما با منی همیشه، قوربون وجودت اون رخ ماه تو عشقه

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢۱


+ رضا صادقی

وقتی نمی بینم تو رو


دلم برات تنگه عزیز یادی نمیکنی ز من
دارم دیوونه می شم و نمی بینی نیاز من
می خوام ببینمت ولی فاصله از من تا خداست
خودم هزار و یک طرف همه حواسم به شماست

وقتی نمی بینم تورو چشمامو واسه کی بخوام
نفس برام سمی می شه هوا رو واسه کی بخوام
انگار نه انگار که دلی برای بودن تو بود
رفتی و بین آدما شدم یکی بود و نبود

یه جور واقعی تو رو حس می کنم توی تنم
به جون تو بدون تو دیگه دارم دق می کنم
صورت ماه تو عزیز دیوارای خونه شده
هر کی میبینتم میگه طفلکی دیوونه شده

تو رو خدا راضی نشو بیشتر از این هدر بشم
دیگه بسه راضی نشو این جوری در بدر بشم

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢۱


+ رضا صادقی

بازم من بازم تو

بازم من بازم تو باز از نو روی یک خطو یک جا و با هم
تو اونجا من اینجا دو نزدیک و نزدیکیم اما دوری از هم
نه تو حرفه من نه من حرفته تو میخونی و میخونم
نه تو قصد من نه من قصد تو میدونی و میدونم

نبودت یه درده بودنت یه درده 
شدم از روی قصه یه اجیر و برده
نه تو منو میفهمی نه یه روح رحمی
بگو عاشقی برگرده
دیگه عشق عذابه دیگه خوشی تو خوابه
چرا نمیخوای بفهمی که حال و روزم خرابه
دیگه بسه بازی نمیخوای بسازی
دلم عاشقی بیتابه

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢۱


+ رضا صادقی

کافیه  


نمی دونم چمه ، فقط می دونم حالم خوب نیست
حالم خرابه

انگار یه بغض نشکسته داره قلبمو پاره پاره می کنه
انگار ، انگار غریب افتادم توی این دنیا
انگار ، انگار هیچ کس جز تو ، جز من
انگار
ای بابا ، این که دوستت دارم کافیه
آره ، این که دوستت دارم کافیه

یه کاری کردی به قلبم که بدونت حتی مردن
سخته حتی بی تو خوبم لذت از زندگی بردن
یه کاری کردی که از یاد نمی ری حتی یه لحظه
درد عشقت کرده پیرم اما باور کن می ارزه

دیدن تو گرچه از دور واسه من یه جور امیده
یه چیزی مثل یه جادو که بهم رهایی می ده
این مهمه که می دونم واسه من چقدر عزیزی
من که جام عشقو دادم چه بنوشی ، چه بریزی

یه کاری کردی به قلبم که بدونت حتی مردن 
سخته حتی بی تو خوبم لذت از زندگی بردن
یه کاری کردی که از یاد نمی ری حتی یه لحظه
درد عشقت کرده پیرم اما باور کن می ارزه

دیدن تو گرچه از دور واسه من یه جور امیده
یه چیزی مثل یه جادو که بهم رهایی می ده
این مهمه که می دونم واسه من چقدر عزیزی
من که جام عشقو دادم چه بنوشی ، چه بریزی
پیشکشت همه نفس هام ، نازنین ، خوب همیشه
نیمی از تنم شدی تو که ازم جدا نمی شه
پیشکشت همه نفس هام ، نازنین ، خوب همیشه
نیمی از تنم شدی تو که ازم جدا نمی شه

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢۱


+ رضا صادقی

باورم نمیشه


باورم نمیشه دستات
توی دسته منه چشمات 
توی چشم منه قلبم
داره تند تند می زنه
حس میکنم که خواب می بینم
باورم نمیشه میگی تا ابد مال منی حرفائی که میخوام میزنی قلبم 
داری از جا میکنی
حس می کنم عاشق ترینم
باور کردنی نیست
این عشق و غمی نیست
از درد و کمی نیست
وقتی که تو هستی
باور کردنی نیست
این عشق و غمی نیست
از درد و کمی نیست
وقتی تو هستی

باورم نمیشه دنیام
داره با من را میاد فردام
عشق تو از من میخواد غمهام دادم به دست باد
دیگه نمی خوام که بمیرم
باورم نمیشه اشکام
دیگه از بی کسی نیست حرفام
دیگه از نارسی نیست دستام
با تو دیگه خالی نیست
حس میکنم دیگه امیرم

باور کردنی نیست
این عشق و غمی نیست
از درد و کمی نیست
وقتی که تو هستی
باور کردنی نیست
این عشق و غمی نیست
از درد و کمی نیست
وقتی تو هستی

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢۱


+ آهنگ جدید محسن یگانه, پاره ی تنم کجاست



نعره های بی امونم، گوش آسمونو کر کرد
مگه فریادمو نشنید، که داره دیر میشه برگرد


آی به گوشش برسونین، کسی جز من نمی تونه
کوله بار غصه هاشو، روی دوشش بکشونه


این همه پیغوم و پسغوم، می فرستم که بدونه
داره دلواپسی دنیامو به آتیش می کشونه


من که جاشو پر نکردم، شاید اصلا نمی دونه
آی به گوشش برسونین ، یکی اینجا نگرونه


نمی تونم بی تفاوت، رو گذشته پا بذارم
اون که پاره ی تنم بود، چه جوری تنها بذارم

 


محسن یگانه

 

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۱٥


+ عقاید نئوکانتی



عقاید نئوکانتی از آن من، شقایق نرماندی از آن تو
عقاید نئوکانتی از آن من، شقایق نرماندی از آن تو
حلاوت و بی‌صبری از آن من، هرچی تو دلت خواندی،از آن تو
ماکارونی تمبر هندی از آن ما، خیابان شهید قندی از آن ما، قبری که بهش می‌خندی از آن ما، مممم
ذکاوت و رندی از آن ما
عقاید نئوکانتی از آن من، شقایق نرماندی از آن تو
ز سفره چه می‌جوبی، حاتم من؟
با خودت چه می‌گویی خاتم من؟
دیگه واسه چی می‌جویی، ماتم من؟
بابا تو چه پررویی، خاتم من!
اسبت رو کجا می‌بندی، بوبوی من؟
به چی تو دل می‌خندی، کوبوی من؟
آقا به مویی بندی، سرور من!
خانم به چی پابندی، شرور من!
عقاید نئوکانتی از آن من، شقایق نرماندی از آن تو
کوکوی دو شب مانده، از آن ما
کپی پدرخوانده، از آن ما
خلقت ناخوانده، از آن ما
کپی پدرخوانده، از آن ما
دولت شرمنده، از آن ما
کلفتی پرونده، از آن ما
ملی‌پوش بازنده، از آن ما
دولت شرمنده، از آن ما
انتقاد سازنده، از آن ما

شااااااید که آینده از آن ما
شااااااید که آینده از آن ما

عقاید نئوکانتی از آن من، شقایق نرماندی از آن تو
حلاوت و بی‌صبری از آن ما، هرچی تو دلت خواندی، از آن تو

 

 

 

 

محسن نامجو 

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۸


+ بگو بگو

بگو بگو
که چه کارت کنم بگو
که چه کارت کنم ز گریه جویم و دل را

بگو بگو
که شکارت کنم بگو
که شکارت کنم به غمزه مویم وآه آه آه 

ببین ببین
که فغانت کنم ببین
که فغانت کنم ز خنده چینم و لب را

ببین ببین
که نشانت کنم ببین
که نشانت کنم ز فتنه کینم و آه آه آه


نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه‌های غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفیق ره تا من
به کوی میکده دیگر علم برافرازم 


بیا بیا
که نگارت شوم بیا
که نگارت شوم به طرفه سایم و تن را

بیا بیا
به زیارت شوم بیا
به زیارت شوم چو خسته‌ پایم وآه آه آه

همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
حباب وارُ براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد 
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی 
بود که قرعه‌ی دولت به نام ما افتد

شکن شکن
که شیارت کنم شکن
که شیارت کنم ز شرح شاهد و شور آه

شکن شکن
چه شرارت کنم شکن
چه شرارت کنم ز شمس شاهد و شوووور

بیا بیا
که نگارت شوم بیا
که نگارت شوم به طرفه سایم و تن را

بیا بیا
به زیارت شوم بیا
به زیارت شوم چو خسته ‌پایم و آه آه آه

ببین ببین
که فغانت کنم ببین
که فغانت کنم ز خنده چینم و لب را

ببین ببین
که نشانت کنم ببین
که نشانت کنم ز فتتنه کین‌م و آه


بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز
به نیمه‌شب اگرت آفِتاب می‌باید
ز روی دختر گل‌چهرِ رز نقاب انداز
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعه دولت به نام ما افتد

بگو بگو
که چه کارت کنم بگو
که چه کارت کنم ز گریه جویم و دل را

بگو بگو
که شکارت کنم بگو
که شکارت کنم به غمزه مویم و آه


نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه‌های غریبانه قصه پردازم
به نیمه‌شب اگرت آفتاب می‌باید
ز روی دختر گل‌چهر رز نقاب انداز
همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعه دولت به نام ما افتد

 

 

 

محسن نامجو 

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۸


+ رهی معیری

رهی معیری، متخلص به «رهی» فرزند محمدحسن خان موید خلوت در دهم اردبیهشت ما ۱۲۸۸ هجری شمسی در تهران چشم به جهان گشود. پدرش محمدحسن خان چندگاهی قبل از تولد رهی رخت به سرای دیگر کشیده بود.
تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران به پایان برد، آنگاه به استخدام دولت درآمد و در مشاغلی چند انجام وظیفه کرد و از سال ۱۳۲۲ ریاست کل انتشارات و تبلیغات وزارت پیشه و هنر منصوب گردید.


لطفا روی ادامه مطلب کلیک کنید. 

...
ادامه يادداشت
نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٧


+ قانون حسرت

قانون حسرت

 



طبق قانون نسنجیده ی خوشبختی


ما همچنان عاشق خواهیم ماند


تا  هنگامی که

 

خوشبختی در حسرتمان


شاید بمیرد.


***

 

محمّد قدیمی  

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢


+ بازم قهرمانیمون مبارک

 هفدهمیشم مبارک

بترکه چشم حسود 

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۳۱
تگ ها: اینتر


+ غیر مستقیم ...

نمک رو زخم من نپاش 
تویی تنها دلخوشیم
غیر مستقیم تیکه ننداز
نگو مال هم نمی شیم

از رو دلسوزی می خندی
میگی همش تو فکرمی
چرا زورکی واسه من
از عاشقی دم می زنی؟

حالا که می خوای بری 
نمی خواد بهم بگی
عاشقمی، یا منو 
خیلی دوسم داری
واسه نبود من 
خدا خدا نکن
وقتی که رفتی از پیشم
پشتتم نگا نکن

می خوای بذاری بری
ببینی بعد تو من
با کس دیگه ایم 
یا فقط تو کف توام

این که من تو رو می خوام
 معلومه غیر مستقیم
آره تو منو نمی خواستی
بود عیب تو همین

ازت ممنونم اگه با من
موندی زورکی
آره ممنونم اگه بازم
 خوندی زورکی

نامه هامو، حال و روزمو نپرس و برودیگه
بدون تهی هر جا بشینه داستان تو رو میگه

تیکه میندازی که باید بری غیر مستقیم
برو ولی یه درصد فکر نکن قیدتو زدیم
خواستی دلمو ببری بردی خداییشم
تنها بدی عشق اینه، عاشقا جدا میشن 

ازت ممنونم اگه واسم دل می سوزونی تو
آره ممنونم اگه هنوزم به فکرمی تو

بگو اندازه من می خوره کی غم تو
راستی راستی نمی خوای بیام به دیدن تو؟

برو، حالا که دوسم نداشتی تو
بذار برو

برو، نمی خواد بپای من بسوزی یا بسازی
برو، نمی خوا که واسه من عشقتو ببازی

حالا که داغی میگی داری میری ما رو حلال کن
بدیا رو بخش می دونم خوبیا رو الآن تو
حق داری نبینیو بگی بد بودم همش
اگه تا الآنم با من بودی ممنونم ازت

آره ممنونم اگه با هر ساز من رقصیدی
تو راستی راستی عروسک ناز من تقصیری
نداشتی که نذاشتی من داشته باشم تو رو
حالا که دلتو موندنتو نخواسته با من برو


حالا که می خوای بری 
نمی خواد بهم بگی
عاشقمی، یا منو 
خیلی دوسم داری
واسه نبود من 
خدا خدا نکن
وقتی که رفتی از پیشم
پشتتم نگا نکن


 
 
 

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٧
تگ ها: رپ و شعر و آهنگ و موسیقی


+ بشکن, رپ رضا صادقی


بازم من تک و تنها ، میون غم ها
روی این صندلی رفتم تو فکر فردا
تو رو به رومی ، یه قصه ی تازه
نگاه می کنی و به خودت می گی می بازه
می خندی زوری اما تو خیلی دوری
تو خیالت یه نقشه که چطور ، چه جوری
بری تو مغزم ، فکر می کنی که هرزم
اما نمی دونی که به خودم زیر قرضم
به زور می خندی واسه پر کردن لحظه
کاش بدونی خندهات واسم نمی ارزه
آره بازم یه بازی کثیف و بی حرمت
من و تو و روزای سرد بی روح غربت

زورکی نخند عزیزم ، می دونم اومدی بازی
نمی خوام این آخرین بازی زندگیم ببازی
خودتو راحت کن و فکر کن جبران گذشت هست
از منم می گذره اما به دلت چاله نسازی
اومدی بشکنی ، بشکن ، از من ساده چی مونده
قبل تو هرکی بوده ، تمام تار و پود سوزونده
تو هم از یکی دیگه سوختی ، می خوای تلافی باشه
بیا این تو و دل و باقی احساسی که مونده
دل ما اون قده پاره هست ، موندنش مرگ دوبارست
آسمونه سینه ی ما خیلی وقت بی ستاره هست
همینی که باقی مونده واسه دلخوشی تو بشکن
تیکه تیکه هامو بردن ، آخرینشم تو بکن

نمی خوام بگذره عمری ، خسته شی واسه فریبم
یقتو نمی گیره هیچ کس آخه من اینجا غریبم
بزن و برو عزیزم مثله هر کس که زد و برد
طفلی این دل که همیشه به گناه دیگرون مرد

فکر می کنی زرنگی با دل سنگی
اما توی چشات داد می زنن دو رنگی
این دل خسته دیگه چشم از دنیا بسته
خیلی وقته که مرده و دیگه شکسته
آره دل تو کینه ، اینو دلم می بینه
اما خیالی نیست ، رسم این دنیا همینه
فکر کن که بردی این بازی حقیرو
هنر نمی کنی می کشی دل پیرو

نفرتت رو از غریبه سر یک غریب خراب کن 
خنده ی کوتاهمم رو بیا گریه کن ، عذاب کن 
مهمم نیست که چه جرمی یا گناهی این سزاشه 
باقی دلم یه مشت خاک ، همینم می خوام نباشه 
عقده های یک شکستو خالی کن سر دل من 
دیگه متروک مونده و سرد ، خاک پیر ساحل من 
از نگاهات خوب می فهمم که تو فکرت یک فریبه
بازی بسه ، پاشو بشکن ، من غریب و تو غریبه
دل ما اون قده پاره هست ، موندنش مرگ دوبارست
آسمونه سینه ی ما خیلی وقت بی ستاره هست
همینی که باقی مونده واسه دلخوشی تو بشکن
تیکه تیکه هامو بردن ، آخرینشم تو بکن

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٧


+ شعر کوتاه، فردین نظری

اشعار آقای فردین نظری.
آقای فردین نظری اگر رضایت ندارید که اشعارتان در این وبلاگ به نمایش در آید در قسمت نظرات به اطلاع من برسانید.
در ضمن شما می توانید این کار را بوسیله ایمیل نیز انجام دهید
:

ایمیل من:
EMPERATOORMOHAMMAD@GMAIL.COM
 





شعر کوتاه
<<جسد من و جسد شعله>>
فردین نظری 1385

شعر کوتاه از این منظر وحشتناک و جان کاه است که جان شاعر را می گیرد، انگار که خون آدم بابت سرایش چند کلمه تمام می شود و این جان دادن، جان دادن خواننده را می طلبد برای فهم درست. این نگاه بی رحم است اما وقتی پای تقدس کلم هدر میان باشد دیگر سبک سری و لوس بازی خیانت است، خیانت به کلمه، خیانت به انسان که زاده ی کلمه است. 
پس این کلمه ها محصول تمام خون هایی ست که از جان ما می رود و محصول تمام خون  هایی که من و شما در طول تاریخ بالا آورده ایم . . .


1- چشم هایم را می بندم / جهان مخاطب من است.///
2- گفتی ساده بنویس / ساده می نویسم / دوستت دارم.///
3-با تو باید زیست / به مقصد رویا / بهشت / با آن پاهای بی نظیر / گام ها.///
4- جهان بستنی خامه ای بزرگی ست در ظهر جمعه تابستان.///
5- تمام زندگی ام را می دهم برای یک جای دنج / تا تنها من باشم و تو / و هیچ چیز دیگر / هیچ چیز / حتی لباس های مان.///
6- چه کاشتی در این مزرعه پنبه / که حاصل اش / این همه تیغ است / این همه تبر .///
7- فاحشه ای که مدام سیگار می کشید / گفت / من یه سیگارم ، که لای لبای شهر / خاکستر می شه .///
8- تو را که دیدم خون دماغ شدم / گفتند کسی که خون دماغ شود می میرد / اما من نمردم / تو نخواستی که من بمیرم .///
9- سیگار پشت سیگار چشم به پیچ پله ها اما نه / سیگار پشت سیگار چشم به پیچ پله ها اما نه / سیگار . . .
10- دوستت دارم/ آنقدر که به سمت تو شلیک می شوم./// <<برای فاطمه>>
11- جسد من و جسد شعله / ما مرده ایم و هیچ کس باور نمی کند / چرا که روزی چند ساعت قدم می زنیم و متاسفانه نفس می کشیم.///
12- این پیشانی آنقدرها که تو فکر می کنی بلند بالا نیست .///
13- نه معشوقه ای نه روسپی بزرگوار اما/ عشق می کنم در ایوان چشمهایت/ راحت ات کنم / بی همه چیز هم که باشی / انگشت هایی داری تا کتابهای مرا ورق بزنند.///
14- چتر باران را بهانه می کند / تا شانه هایت را به من بسپاری .///
15- لج نکن / آیینه با سنگ کامل نمی شود .///
16- بیتوته کرده بودم میان ران هات / وقتی عکس مرا به سینه می فشردی و برایم قهوه می ریختی / که گفتم / تلخ .///
17- این اسب رام نمی شود / یا ولش کن / یا ماشه را توی دهانش بچکان .///
18- من می روم و تو / تمام سال های بودنت را به من فکر می کنی .///
19- می روی اما / نه آنقدر زود که از زندگی / چیزی برایم مانده باشد .///
20- اگر این چشم ها نبودند / جهان چه می توانست باشد/ جز نقطه ای کور/ که بر مدار صفر می چدخید./// <<برای فاطمه>>
21- دوست سیاه من/ نگران نباش/ جهان به سمت تو پیش می رود .///
22- گفتی بند کفش هایت را نبند / و این یعنی که دوستم داری .///
23- نگران نباش / دلواپسی / آغوشمان را چسب ناک تر می کند / و به دریا که می زنم تو قایقی / آفتاب که برسد / لنگر می اندازیم و تو آن قدر طول می کشی در من / که انگار تمام تاریخ را / زن من بوده ای./// << برای شعله >>
24- چه قدر بدهم/ با کف دست هایت / چشم هایم را / به هم بیاوری .///
25- شعری که نیست : «............................................»///
26- نگران نباش / دریا / جسدم را به ساحل بر می گرداند .///
27- دوست من / فاحشه عزیز / زمستان می آید / تو پیر می شوی و دیگر هیچ در یا پنجره ای به هوایت باز نمی شود.///
28- دلش را به دریا زد / تمام بوم را آبی کرد .///
29- ما مثل بستنی آسیب پذیر شده ایم .///
30- فاحشه ها / خواهران تنی من اند / قدیسه هایی که کلاه سرشان می رود / کلاه از سرشان برداشته می شود / و برایشان کلاه جدید سفارش می دهند.///
31- و بوسه معجزه انسان بود .///
32- همه خواهیم مُرد / ما هم لیز خواهیم خورد / ما / وقت برای شمارش همه درخت ها نداریم .///
33- شقه می شوم / شقه شقه می شوم / شقه شقه شقه شقه می شوم / شقه می شوم / شقه شقه می شوم .///
34- تو گول خوردی / رفتی / اما / با مردی که عجیب شبیه من بود .///
35- دوست ات داشتم و نفهمیدی / و این گناه تو نبود / قدت به عشق نمی رسید .///
36- تهران وحشی / و لاش خوری بر شانه / تا کی می افتم ، من/ هرگز ... .///
37- می افتم از بلندایت / می ایستی و بر جنازه ام گیتار می زنی .///
38- دلقک / جدی ترین پیامبر خداست .///  
39-فکر می کنی که هستی / فکر می کنی چه هستی / یادت نرود نصف عمرت را اینجا گذرانده ای / در مستراح .///
40- کاش می شد آن لب ها را بوسید / و به خاطر این گناه / سال ها گریست .///
41- تنها شانه هایت را می خواهم / برای پیشا نی ام .///
42- راست گفتی / مردی که کبریت می فروخت/ آتش گرفت .///
43- شعله / تو آنقدر بزرگ شده ای / که دیگر / مرا از سایه ات گریزی نیست .///
44- به رگ روستایی من دست نزنید .///
45- سهم من از جهان / دوست داشتن توست .///
46- ندانستی و گلوگیر شدی / ماندی برای ابد / بیرون بیا از من / می خواهم نفس بکشم .///
47- پاره های مرا رها کن / بگذار گم شوند / تکه ای از هیچ کس / این پازل را کامل نمی کند .///
48- آن دره داغ / شیار میان پستان هات را می گویم .///
49- ول کن آینه را / دو تا بشوید انتخاب سخت می شود .///
50- پلنگ زنان جهان می شوم اگر / تنها تو بگویی که / گناه کار نیستم ./// <<برای شعله>>
51- ابر ها هم مرا فهمیده اند / پراکنده می بارند .///
52- دلقک مسخره مضحک خنگ / که فقط مسخره بازی بلده / از تموم مردم دور و برش جدی تره .///
53- جهان مستراح بزرگی ست / و من چه می توانم بگویم / جز این که به قول برشت :«آدم ، آدم است» .///
54- چه سعادتی داشت مادرم / که بیدار نشد / در سپیده دم بم .///
55- صندلی ها از ما بهترند / میز ها / نفت / بنزین / ما هیچی نیستیم .///
56- و مرا از وسط دو نیمه کرد / نیمی انسان / و نیمی / نهنگی که مدام به دریا می زند .///
57- و لاله های گوش هات / آن صخره های دست نیافتنی .///
58- می گویند تو را من حامله کرده ام / و این اتهام / یک نسل را حرام زاده می کند .///
59- من بو می دهم / بوی تو را می دهم .///
60- خدا / تو را برای من خلق کرده / بی گمان .///
61- بادها / شکم ثانیه ها را از طوفان پر میکنند .///
62- سعی کن / مداد رنگی های کودکی ات را پیدا کنی / وگرنه / همه چیز / خاکستری یک دست می شود .///
63- خروس ها به دنبال مرغ ها می دوند / با سیگار های روشن / به جز خروس بازنده ./// یا برنده .///
64- من می گویم کلمه شعری ست تمام / لورکا می گوید :«شعر خون است» من می گویم/خون منظومه ای ست تمام .///
65- دست های فرتوت مادرم / و عصای پدرم / روز را به لب بام می کشند .///
66- مرا ببخش که نمی خندانم ات / و سر شانه هایت را لمس نمی کنند انگشتان جذامی ام / نیمه ای از من / سگی ست / که مدام در استخوان های شهر زوزه می کشد .///
67- ماه را میله های پنجره ام تکه تکه می کنند / تا تنها من نباشم که / تکه تکه می خوابم .///
68- بال هام را کبریت بکش / به جرم سروده ای که اندامت را شکافت / تا / در حاشیه دفترم زیست کنی .///
69- پارچه ها، چسب ها، نرده ها، شیشه ها، شیر های آب، کیف، زیپ شلوار، پنکه، مداد تراش، سیم برق، چاقو، دست گیره / و البته که / درخت ها / و او که یک عمر گرم و دوست داشتنی به آغوشم کشید / «فنجان داغ چای» .///
70- نیمکت های خالی / تاکسی های خالی / پیاده رو های خالی / چه قدر وسوسه انگیزند / و باجه های خالی تلفن که عجیب آرامم می کنند / راستی / گم شو / اصلا نیازی به بودن کسی نیست .///
71- چیزی در ران های تو غلتید به خون / و چرخی تند در حوالی آن شکم / ماه شریک بود در این گناه / در دویدن و غلت در رخت خواب . این آهوی در تیررس .///
72- عشق یعنی این / که موریانه هم باشیم / و از هم کوتاه نیاییم .///
73- بیا به جای نشستن درخت ها را بشماریم .///
74- سیاه می پوشم / برای همیشه گی نبوده هایت / نبودنت / نبودنم / نبودگی هامان .///
75- خرده ریز هایت را جمع کن / با سر انگشتانی بلند / تا در تو نیامیزند رجاله ها / این لکاته در خاک هم رهایت نمی کند .///
76- کولی تمام ساحل را باران شد / ماهی گیر / هنوز برای پری دریایی تور می بافد .///
77- کولی / دو چشم عاشق اند /میرغضب که نیستند /به قله رسیدی نگاه کن/ دو چشم عاشق اند/میر غضب که نیستند ./// 
78- روحت را ول کن میان آدم ها / روحت را ول کن میان آدم ها / روحت را ول کن میان آدم ها .///
79- من با آنتونیونی مخالفم / تمام رابطه ها بر اساس سوءتفاهم نیست .///
80- من مرده ام و حالا می توانم بدون تشریفات کلیسا و مسجد / با جسد خود تنها باشم .///
81- عوض کردن تو مثل عوض کردن من / کسی بزرگ تر از مسیح را می خواهد / پس دختر بچه ای پنج ساله باش / و در پارک جلو خانه تان با من آشنا شو / می خواهم خودم بزرگت کنم .///
82- خسته ام / برایم لالایی بخوان / باید بخوابم / بله فردین نظری باید بخوابد .///
83- اَ اِ اُ / مَ مِ مُ / لال شده ام / دیگر حرفی برای گفتن نیست .///

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٥


+ متن آهنگی که محسن یگانه تو تلویزیون خوند، نخواستم

نخواستم با غم بسوزی

 نخواستم هیچی نگی

 نخواستم درد دلتو

دیگه با هیشکی نگی
اخه عشقت اجباری نیست

 تو زندون من نمون
حالا که فکر رفتنی

دیگه از موندن نخون

تا دیدم میخوای بری دلم راتو سد نکرد

برو فردام مال تو دیگه اینجا بر نگرد

بدون من بعد من دلتو هر جا جا نزار

 غم با من بودنو تو من بعد یادت نیار

اگه شونت تکیه گامه پس چرا من تنها شدم  

‌ چرا هر لحظم همیشه منم تنها با خودم

یه تصویر از عکس چشمات روی دیوار دلم

چقد غصم خنده دار چقدر بیمار دلم

تا دیدم میخوای بری دلم راتو سد نکرد  

برو فردام مال تو دیگه اینجا بر نگرد

بدون من بعد من دلتو هر جا جا نزار

غم با من بودنو تو  من بعد یادت نیار

اگه شونت تکیه گامه چرا من تنها شدم  

چرا هر لحظم همیشه منم تنها با خودم

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢


+ گر یه کن، گریه قشنگه

  
  من خواب نیستم!

  خاموش اگر نشستم  

  مرداب نیستم!

   

  روزی که بر خروشم و زنجیر بگسلم

  روشن شود که آتشم و آب نیستم! 

 

 

 

 

با تشکر از حرف دل 

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢
تگ ها: حرف دل و عشق و شعر و ترانه


+ دوستت دارم ای . . .

دوستت دارم ای . . .

 

 

 

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱


+ امید

وقتی از دنیا و آدمهاش خسته و نا امید شدی برو کوه داد بزن : آیا باز هم امید هستی ؟! آنوقت تو جواب میشنوی : هست هست هست ...

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱
تگ ها: امید و متن جالب و شعر و sms


+ ایده جالب شرکت گوگل

ایده جالب شرکت گوگل که هر ساله سفره ی هفت سین می چیند.

 

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱
تگ ها: جالب و عکس و گوگل و عجیب


+ 88 مبارک

به عنوان اولین مطلب سال جدید 88 رو بهتون تبریک میگم.


امیدوارم 88 عاشقانه ترین سال زندگیتون باشه.


امیدوارم وقتی 89 میخواست بیاد با افتخار فریاد بزنید:

(( 88 یک سال رویایی بود)).


88 مبارک. 

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۳٠


+ عید نوروز بر همه شما مبارک.

 

 

 

     

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۳٠


+ عید نوروز بر همه شما مبارک باد.

نوروز باستانى 

 
ساعت سال تحویل نوروز 3747 زرتشتی - 1388 خورشیدی

Norooz 3747 Zoroastrian begins at: 03:13:39 PM Tehran Time
Friday, March 20th, 2009

Time Remaining: 0 days, 3 hours, 21 minutes and Ashoo Zarathushtra's Birth Day is on 26th March 2009

نوروز 3747 زرتشتی به زمان تهران ساعت 03:13:39 بعد از ظهر آدینه 30اسفند 3746  

 ۴:۴۳:۳۹ - سان فرانسیسکو، لس آنجلس، ونکوور
۵:۴۳:۳۹ - گواتلاما، مکزیکوسیتى
۶:۴۳:۳۹ - شیکاگو، هوستون، وینپگ
۷:۴۳:۳۹ - آتلانتا، بوستون، تورونتو، دیترویت، فیلادلفیا، مونترئال، میامى، نیویورک، هاوانا، واشنگتن
۸:۴۳:۳۹ - برازیلیا، بوئنوس آیرس، ریو دو ژانیرو، سائوپائولو، هالیفاکس
۱۱:۴۳:۳۹ - لیسبون، دوبلین، لندن
۱۲:۴۳:۳۹ - استکهلم، اسلو، آمستردام، بارسلونا، برلین، بروکسل، بلگراد، بوداپست، پاریس، پراگ، رم، زوریخ، ژنو، کپنهاگ، لاگوس، مادرید، ورشو، وین
۱۳:۴۳:۳۹ - آتن، آنکارا، استانبول، امان، بیت‏المقدس، بخارست، بیروت، ژوهانسبورگ، قاهره، کیپ‏تاون، کى‏یف، مینسک، هلسینکى
۱۴:۴۳:۳۹ - عدن، آدیس آبابا، بغداد، خارطوم، ریاض، کویت، مسکو
 

 

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۳٠