google

در وبلاگ من
در دنياي اینترنت
emperatoor mohammad
blog

emperatoor mohammad

نام زيباي شما :
ایمیل شما :
متن پیام شما به من :
اگه دلت خواست اين وبلاگ رواضافه كن به علاقه منديهات
معرفي وبلاگ من به دوستت!
اسم دوستت:
*ايميل دوستت:
نام زيباي شما:
ايميل شما:
EMPERATOORMOHAMMAD
اگه دوست داري این وبلاگ را صفحه خانگي خودت كن

از همه جای دنیای عشق

هر آنچه هست هدیه خداوند است به تو و هر آنکه میشوی هدیه توست به خدا

+ آلبر کامو

آلبر کامو
 

آلبر کاموتولد ۷ نوامبر ۱۹۱۳
موندوی، الجزایر،
مرگ ۴ ژانویه، ۱۹۶۰
ویلبلویل، فرانسه،
زمینه فعالیت رمان نویس، فیلسوف
ملیت الجزایری-فرانسوی

«همیشه به دوردست‌ها فکر کن. آنجاست که حقیقت را خواهی یافت.»





آلبِر کامو (زادهٔ ۷ نوامبر ۱۹۱۳ - درگذشتهٔ ۴ ژانویه ۱۹۶۰). نویسندهٔ مشهور فرانسوی‌تبار، از جمله نویسندگان مشهور سوسیالیست و خالق کتاب مشهور بیگانه و برنده جایزه نوبل ادبیات می‌باشد.فهرست مندرجات [نهفتن]
۱ تولد و کودکی
۲ جوانی و خبرنگاری
۳ ازدواج
۴ میان‌سالی و ترک الجزایر
۵ فعالیت علیه نازیسم و پایان جنگ
۶ فعالیت‌هایی برای الجزایر
۷ مرگ
۸ منبع
۹ پیوند به بیرون


تولد و کودکی

آلبر کامو در ۷ نوامبر ۱۹۱۳ در دهکده‌ای کوچک در الجزایر به دنیا آمد. پدرش «لوسین کامو» یک سال بعد از به دنیا آمدن او در نبرد مارن در جنگ جهانی اول کشته شد و از آن به بعد آلبر همراه با مادرش (که اصالتاً اسپانیایی بود) به خانهٔ مادر مادری‌اش در الجزیره می‌رود. خانوادهٔ کامو جزو آن دسته از مهاجرانی بودند که از فرانسه برای گرفتن زمین و کشاورزی به الجزایر آمده بودند.

کودکی کامو در یک زندگی فقیرانه‌ٔ طبقه‌ٔ کارگری سپری شد. فقر، احترام به رنج و همدردی با بی چارگان را به او یاد داد. پسندخاطر غریزی کامو قناعت و بی پیرایگی بود. در جزیرهٔ فقر، خود را در خانهٔ خویش احساس می‌کرد.[۱] خود او گفته‌است که آفتاب الجزیره و فقر محله بلکور چه مفهومی برایش داشت: «فقر مانع این شد که فکر کنم زیر آفتاب و در تاریخ، همه چیز خوب است. آفتاب به من آموخت که تاریخ، همه چیز نیست.» [۲] او به موجب پافشاری «لوئی ژرمن» معلم مدرسه ابتدایی‌اش بود که توانست تحصیلات متوسطه را ادامه دهد.

آلبر کامو

جوانی و خبرنگاری

کامو در طی سال‌های ۳۰-۱۹۲۸ دروازبان تیم دانشگاه الجزیره بود اما با تشخیص اولین آثار سل در ۱۹۳۰ او تبدیل به یک تماشاچی فوتبال شد.

در سال ۱۹۳۴ به حزب کمونیست پیوست که در آن وظیفه‌ٔ عضوگیری از میان پرولتاریای عرب را بر عهده داشت. بعدها این حزب (به دستور شوروی استالینی)، کامو را به عنوان یک تروتسکیست محکوم و از حزب اخراج کرد (۱۹۳۶).

لیسانس فلسفه را در سال ۱۹۳۵ گرفت در ماه مه سال ۱۹۳۶ پایان‌نامه خود را دربارهٔ فلوطین ارائه داد.

او در سال ۱۹۳۸ در روزنامهٔ تازه تأسیس الجزایر جمهوری‌خواه به عنوان خبرنگار آغاز به کار کرد. او تمام مقاله‌های خود را به صورت اول شخص می‌نوشت که تا آن زمان در شیوهٔ گزارشگری فرانسوی متداول نبود.

در سال ۱۹۳۹، مجموعه مقالاتی به عنوان «فقر قبیله» منتشر کرد.

ازدواج

در ۱۹۳۴ با «سیمون‌های» ازدواج کرد که معتاد به مورفین بود. ازدواج آنها یک سال بعد در اثر خیانت سیمون خاتمه یافت. در ۱۹۴۰ با «فرانسین فور» ازدواج کرد.

میان‌سالی و ترک الجزایر

با نزدیک‌تر شدن جنگ جهانی دوم، کامو به عنوان سرباز داوطلب شد، اما به دلیل بیماری سل او را نپذیرفتند. او در این زمان سردبیر روزنامهٔ عصر جمهوری شده بود که در ژانویهٔ سال ۱۹۴۰ دستگاه سانسور الجزایر آن را تعطیل کرد. در مارس همان سال فرماندار الجزیره، آلبر کامو را به عنوان تهدیدی برای امنیت ملی معرفی کرد و به او پیشنهاد کرد که شهر را ترک کند. در این هنگام کامو به پاریس رفت.

او کار خود را در روزنامهٔ عصر پاریس شروع کرد بعدها برای دوری از ارتش نازی به همراه دیگر کارمندان روزنامه، ابتدا به شهر کلرمون فران و سپس به شهر غربی بوردو نقل مکان کرد.

در ۱۹42 کامو، رُمان بیگانه و مجموعه مقالات فلسفی خود تحت عنوان افسانه سیزیف را منتشر کرد.

نمایشنامهٔ کالیگولا را در سال ۱۹۴۳ به چاپ رسانید. او این نمایش‌نامه را تا اواخر دههٔ پنجاه بارها بازنویسی و ویرایش کرد. در سال ۱۹۴۳ کامو کتابی را به نام نامه‌هایی به یک دوست آلمانی نیز به صورت مخفیانه به چاپ رسانید.

آلبر کامو

فعالیت علیه نازیسم و پایان جنگ

در ۱۹ دسامبر ۱۹۴۱ کامو اعدام «گابریل پری» را شاهد بود که این واقعه به قول خودش موجب متبلور شدن حس شورش علیه آلمانها در او شد. او در سال ۱۹۴۲ عضو گروه مقاومت فرانسوی به نام نبرد شد و در اکتبر ۱۹۴۳ به کمک دیگر اعضای گروه شروع به فعالیت روزنامه‌نگاری زیرزمینی پرداخت. وی در این گروه مقاومت با ژان پل سارتر آشنا شد. او یکبار هنگامی که سرمقالهٔ روزنامهٔ نبرد را به همراه داشت در یک بازرسی خیابانی دستگیر شد.

در سال‌های پس از جنگ کامو به دار و دستهٔ ژان پل سارتر و سیمون دوبوار در کافه فلور در بلوار سن ژرمن پاریس پیوست. کامو بعد از جنگ سفری به ایالات متحده داشت تا در آنجا در مورد اگزیستانسیالیسم سخنرانی کند.

رمان طاعون نیز در سال ۱۹۴۷ به چاپ رسید که در زمان خود پرفروش‌ترین کتاب فرانسه شد.

در سال ۱۹۴۷ کامو از روزنامهٔ نبرد بیرون آمد.

نمایش‌نامهٔ عادل‌ها را در سال ۱۹۴۹ منتشر ساخت و اثر فلسفی خود به نام انسان طاغی را نیز درسال ۱۹۵۱ به چاپ رساند.

در سال ۱۹۵۲ مشاجراتی بین کامو و سارتر بعد از نوشتن مقاله‌ای علیه کامو در مجله‌ای که سارتر سردبیر آن بود شروع شد.

در ۱۹۵۲ از کار خود در یونسکو استعفا داد زیرا سازمان ملل عضویت اسپانیا تحت رهبری ژنرال فرانکو را قبول کرده بود. در ۱۹۵۳ کامو یکی از معدود شخصیتهای چپ بود که شکستن اعتصاب کارگران آلمان شرقی را مورد اعتراض قرار داد.

فعالیت‌هایی برای الجزایر

در اوایل سال ۱۹۵۴ بمب‌گذاری‌های گسترده‌ای از جانب جبههٔ آزادی‌بخش ملی در الجزایر رخ داد. کامو تا پایان عمر خود مخالف استقلال الجزایر و اخراج الجزایریهای فرانسوی‌تبار بود ولی در عین حال هیچ‌گاه از گفتگو در مورد فقدان حقوق مسلمانان دست برنداشت.

در ۱۹۵۵ کامو مشغول نوشتن در روزنامه اکسپرس شد. او در طول هشت ماه ۳۵ مقاله تحت عنوان الجزایر پاره پاره نوشت.

در ژانویهٔ ۱۹۵۶ کامو برگزاری یک گردهمایی عمومی در الجزایر را عهده‌دار شد که این گردهمایی مورد مخالفت شدید دو طرف مناقشه، جبهه تندرو فرانسویان الجزایر و مسلمانان قصبه، قرار گرفت.

کامو در آخرین مقاله‌ای که در مورد الجزایر نوشت تلاش کرد از گونه‌ای فدراسیون متشکل از فرهنگ‌های مختلف بر مبنای مدل سوئیس برای الجزایر دفاع کند که این نیز با مخالفت شدید طرفین دعوا روبرو شد.

از آن به بعد کامو به خلق آثار ادبی پرداخت و داستان‌هایی کوتاه که مربوط به الجزایر بودند را منتشر ساخت. او در عین حال به تئاتر پرداخت. دو نمایش‌نامه اقتباسی در سوگ راهبه اثر ویلیام فاکنر و جن‌زدگان اثر فیودور داستایوسکی از کارهای کامو در تئاتر بود که با استقبال زیادی روبرو شدند.

سقوط در سال ۱۹۵۶ به رشتهٔ تحریر درآمد.

در سال ۱۹۵۷ جایزهٔ نوبل ادبیات را برای نوشتن مقاله «اندیشه هایی درباره گیوتین» علیه مجازات اعدام، دریافت کرد. او از نظر جوانی دومین نویسنده‌ای بود که تا آن روز جایزه نوبل را گرفته‌اند.

 

 

مرگ



بعد از ظهر چهارم ژانویه ۱۹۶۰ در ۲۴ کیلومتری شهر سانس در بزرگراه RN۵ حاشیهٔ دهکدهٔ پتی‌ویل نزدیک مونته‌رو یک خودرو فاسل-وگا از جاده منحرف می‌شود و به درختی می‌کوبد و تکه تکه می‌شود. آلبر کامو در صندلی عقب خودرو نشسته بود. اودر این سفر همراه خانوادهٔ دوست ناشرش میشل گالیمار بود.

منبع
زین میرویس، دیویدپ. کامو، قدم اول. ترجمهٔ روزبه معادی، نشر شیرازه، ۱۳۸۰، چاپ دوم.ISBN 964-6578-32-2
↑ کامو، آلبر. «طاعون».ترجمه رضا سید حسینی، نشر نیلوفر، 1386، چاپ دهم. 0-141-448-964 ISBN
↑ کامو، آلبر. طاعون. ترجمهٔ رضا سید حسینی، نشر نیلوفر، 1386، چاپ دهم. 0-141-448-964 ISBN

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢۱


+ فرانتس کافکا

 

فرانتس کافکا
 
فرانتس کافکا
کافکا، گرفته شده به سال ۱۹۰۶
تولد ۳ ژوئیه ۱۸۸۳
پراگ، اتریش-مجارستان
مرگ ۳ ژوئن ۱۹۲۴ (۴۰ سال)
کیرلینگ، اتریش
بر اثر سل ریه
مدفن گورستان ژیژکوف پراگ
زمینه فعالیت نویسنده
ملیت بوهمی (اتریش-مجارستان)
والدین هرمان
امضاء
گفتاورد
آنچه را آفریده‌ام فقط حاصل تنهایی است






فرانتس کافکا (۳ ژوئیه، ۱۸۸۳ - ۳ ژوئن، ۱۹۲۴) یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان آلمانی‌زبان در قرن بیستم بود.

آثار کافکا ـ که با وجود وصیت او مبنی بر نابود کردن همهٔ آنها، اکثراً پس از مرگش منتشر شدند ـ در زمرهٔ تأثیرگذارترین آثار در ادبیات غرب به شمار می‌آیند. [۱]

مشهورترین آثار کافکا داستان کوتاه مسخ (Die Verwandlung) و رمان محاکمه و رمان ناتمام قصر (Das Schloß) هستند. به فضاهای داستانی که موقعیت‌های پیش پا افتاده را به شکلی نامعقول و فراواقع‌گرایانه توصیف می‌کنند ـ فضاهایی که در داستان‌های کافکا زیاد پیش می‌آیند ـ کافکایی می‌گویند.فهرست مندرجات [نهفتن]
۱ زندگی
۲ عقاید و نظریات مذهبی
۳ فعالیت‌های ادبی
۳.۱ سبک نوشتاری
۳.۲ تفسیر نقادانه
۳.۳ تاریخ انتشار
۳.۴ ترجمه
۴ آثار
۵ یادداشت‌ها
۶ مراجع
۷ پیوند به بیرون


زندگی

کافکا در یک خانوادهٔ آلمانی‌زبان یهودی در پراگ به دنیا آمد. در آن زمان پراگ مرکز کشور بوهم، پادشاهی‌ای متعلق به امپراتوری اتریش و مجارستان بود. او بزرگ‌ترین فرزند خانواده بود و دو برادر کوچک‌تر داشت که قبل از شش سالگی فرانتس مردند و سه خواهر که در جریان جنگ جهانی دوم در اردوگاه‌های مرگ نازی‌ها جان باختند.

پدرش بازرگان یهودی و مادرش زنی متعصب بود. رفتار مستبدانه و جاه‌طلبانهٔ پدر چنان محیط رعب‌انگیزی در خانواده به وجود آورده بود که از کودکی سایه‌ای از وحشت بر روح کافکا انداخت و در سراسر زندگی هرگز از او دور نشد و شاید همین نفرت از زندگی در کنار پدری سنگدل موجب شد که کافکا ابتدا به مذهب پناه برد.[۲]

کافکا زبان آلمانی را به عنوان زبان اول آموخت، ولی زبان چکی را هم تقریباً بی‌نقص صحبت می‌کرد. همچنین با زبان و فرهنگ فرانسه نیز آشنایی داشت و یکی از رمان‌نویسان محبوبش گوستاو فلوبر بود. آموزش یهودی او به جشن تکلیف در سیزده سالگی و چهار بار در سال به کنیسه رفتن با پدرش محدود بود [۳]. کافکا در سال ۱۹۰۱ دیپلم گرفت، و سپس در دانشگاه جارلز یونیورسیتی پراگ شروع به تحصیل رشتهٔ شیمی کرد، ولی پس از دو هفته رشتهٔ خود را به حقوق تغییر داد. این رشته آیندهٔ روشن‌تری پیش پای او می‌گذاشت که سبب رضایت پدرش می‌شد و دورهٔ تحصیل آن طولانی‌تر بود که به کافکا فرصت شرکت در کلاس‌های ادبیات آلمانی و هنر را می‌داد. کافکا در پایان سال اول تحصیلش در دانشگاه با ماکس برود آشنا شد که به همراه فلیکس ولش روزنامه‌نگار ـ که او هم در رشتهٔ حقوق تحصیل می‌کرد ـ تا پایان عمر از نزدیک‌ترین دوستان او باقی ماندند. کافکا در تاریخ ۱۸ ژوئن ۱۹۰۶ با مدرک دکترای حقوق فارغ‌التحصیل شد و یک سال در دادگاه‌های شهری و جنایی به عنوان کارمند دفتری خدمت وظیفهٔ بدون حقوق خود را انجام داد. [۱]

کافکا در ۱ نوامبر ۱۹۰۷ به استخدام یک شرکت بیمهٔ ایتالیایی به نام Assicurazioni Generali درآمد و حدود یک سال به کار در آنجا ادامه داد. از نامه‌های او در این مدت برمی‌آید که از برنامهٔ ساعات کاری ـ هشت شب تا شش صبح ـ ناراضی بوده چون نوشتن را برایش سخت می‌کرده‌است. او در ۱۵ ژوئیهٔ ۱۹۰۸ استعفا داد و دو هفته بعد کار مناسب‌تری در مؤسسهٔ بیمهٔ حوادث کارگری پادشاهی بوهم پیدا کرد. او اغلب از شغلش به عنوان «کاری برای نان در آوردن» و پرداخت مخارجش یاد کرده‌است. با این وجود او هیچ‌گاه کارش را سرسری نگرفت و ترفیع‌های پی در پی نشان از پرکاری او دارد. در همین دوره او کلاه ایمنی را اختراع کرد، و در سال ۱۹۲ به دلیل کاهش تلفات جانی کارگران در صنایع آهن بوهم و رساندن آن به ۲۵ نفر در هر هزار نفر، یک مدال افتخار دریافت کرد.[۴] (همچنین وظیفهٔ تهیهٔ گزارش سالیانه نیز به او محول شد و گفته می‌شود چنان از نتیجهٔ کارش راضی بود که نسخه‌هایی از گزارش را برای خانواده و اقوامش فرستاد.) هم‌زمان کافکا به همراه دوستان نزدیکش ماکس برود و فلیکس ولش که سه نفری دایرهٔ صمیمی پراگ را تشکیل می‌دادند فعالیت‌های ادبی خود را نیز ادامه می‌داد.

کافکا از ۱۹۱۰ به نوشتن یادداشت‌های خصوصی که اثری هم در شناخت شخصیت و زندگی او به شمار آمد پرداخت و تا آخر زندگی آن را ادامه داد که ترس از بیماری، تنهایی، شوق فراوان به ازدواج و در عین حال هراس از آن، کینهٔ به پدر و مادر و احساس‌های گوناگون خویش را در آن منعکس ساخته.[۵]

در سال ۱۹۱۱ کارل هرمان همسر خواهرش اِلی، به کافکا پیشنهاد همکاری برای راه‌اندازی کارخانهٔ پنبهٔ نسوز پراگ، هرمان و شرکا را داد. کافکا در ابتدا تمایل نشان داد و بیشتر وقت آزاد خود را صرف این کار کرد.در این دوره با وجود مخالفت‌های دوستان نزدیکش از جمله ماکس برود ـ که در همهٔ کارهای دیگر از او پشتیبانی می‌کرد ـ به فعالیت‌های نمایشی تئاتر ییدیش هم علاقه‌مند شد و در این زمینه نیز کارهایی انجام داد.

کافکا در سال ۱۹۱۲ در خانهٔ دوستش ماکس برود، با فلیسه بوئر که در برلین نمایندهٔ یک شرکت ساخت دیکتافون بود آشنا شد. در پنج سال پس از این آنها نامه‌های بسیاری برای هم نوشتند و دو بار نامزد کردند. رابطهٔ این دو در سال ۱۹۱۷ به پایان رسید.

کافکا در سال ۱۹۱۷ دچار سل شد و ناچار شد چندین بار در دورهٔ نقاهت به استراحت بپردازد. در طی این دوره‌ها خانواده به خصوص خواهرش اُتا مخارج او را می‌پرداختند. در این دوره، با وجود ترس کافکا از این که چه از لحاظ بدنی و چه از لحاظ روحی برای مردم نفرت‌انگیز باشد، اکثراً از ظاهر پسرانه، منظم و جدی، رفتار خونسرد و خشک و هوش نمایان او خوششان می‌آمد.[۶]

کافکا در اوائل دههٔ ۲۰ روابط نزدیکی با میلنا ینسکا نویسنده و روزنامه‌نگار هموطنش پیدا کرد. در سال ۱۹۲۳ برای فاصله گرفتن از خانواده و تمرکز بیشتر بر نوشتن، مدت کوتاهی به برلین نقل مکان کرد. آنجا با دوریا دیامانت یک معلم بیست و پنج سالهٔ کودکستان و فرزند یک خانوادهٔ یهودی سنتی ـ که آن قدر مستقل بود که گذشته‌اش در گتو را به فراموشی بسپارد ـ زندگی کرد. دوریا معشوقهٔ کافکا شد و توجه و علاقهٔ او را به تلمود جلب کرد.[۷]



عموماً اعتقاد بر این است که کافکا در سراسر زندگیش از افسردگی حاد و اضطراب رنج می‌برده‌است. او همچنین دچار میگرن، بی‌خوابی، یبوست، جوش صورت و مشکلات دیگری بود که عموماً عوارض فشار و نگرانی روحی هستند. کافکا سعی می‌کرد همهٔ اینها را با رژیم غذایی طبیعی، از قبیل گیاه‌خواری و خوردن مقادیر زیادی شیر پاستوریزه نشده (که به احتمال زیاد سبب بیماری سل او شد[۸]) برطرف کند. به هر حال بیماری سل کافکا شدت گرفت و او به پراگ بازگشت، سپس برای درمان به استراحتگاهی در وین رفت، و در سوم ژوئن ۱۹۲۴ در همان جا درگذشت. وضعیت گلوی کافکا طوری شد که غذا خوردن آن قدر برایش دردناک بود نمی‌توانست چیزی بخورد، و چون در آن زمان تزریق وریدی هنوز رواج پیدا نکرده بود راهی برای تغذیه نداشت، و بنابراین بر اثر گرسنگی جان خود را از دست داد. بدن او را به پراگ برگرداندند و در تاریخ ۱۱ ژوئن ۱۹۲۴ در گورستان جدید یهودی‌ها در ژیژکوف پراگ به خاک سپردند.


عقاید و نظریات مذهبی

کافکا در بیشتر مدت زندگیش بی‌طرفی خود را در مورد ادیان رسمی حفظ کرد. با این حال و با این که هیچ‌وقت شخصیت‌های داستان‌هایش را یهودی تصویر نکرد، هرگز سعی نکرد ریشهٔ یهودی خود را پنهان کند. او از لحاظ فکری به مکتب حَسیدی در یهودیت علاقه‌مند بود که برای تجارب روحانی و صوفیانه ارزش زیادی قائل است. کافکا در ده سال پایانی عمرش حتی به زندگی در اسرائیل ابراز تمایل کرد. تناقضات اخلاقی و آیینی موجود در داستان‌های «داوری»، «مأمور سوخت»، «هنرمند گرسنه» و «دکتر حومه»، همه نشانه‌هایی از علاقهٔ کافکا به آموزه‌های خاخام‌ها و تناسب آنها با قوانین و قضاوت در خود دارند. از طرف دیگر سبک وسواسی طنزآمیز راوی مجادله‌جوی «ژوزفین خواننده»، سنت شعارگونهٔ موعظه‌های خاخام‌ها را نمایان می‌کند.[۹]

روزنامه نیویورک تایمز در تاریخ ۱۶ اوت ۲۰۰۸ میلادی، نامه‌ای از دورا دایامنت، آخرین معشوقه کافکا به دوست نزدیک کافکا یعنی مکس برود را منتشر کرده که در آن وی مدعی شده بود که «کافکا همیشه می‌خواست به اسرائیل مهاجرت کند».[۱۰]

داستان نوشته‌های گمشده کافکا به طور گسترده در مطبوعات و رسانه‌ها منعکس شده و به دنبال آن آرشیو ادبی آلمان در مارباخ که صاحب مجموعه‌ای از نامه‌های کافکاست خواستار انتقال این اسناد از اسرائیل به آلمان شده‌است، اما آرشیو دولتی اسرائیل گفته که هیچ سند مهمی که مربوط به تاریخ مردم یهود باشد از اسرائیل خارج نخواهد شد.[۱۰]

فعالیت‌های ادبی

کافکا در طول رندگیش فقط چند داستان کوتاه منتشر کرد که بخش کوچکی از کارهایش را تشکیل می‌دادند و هیچ‌گاه هیچ‌یک از رمان‌هایش را به پایان نرسید (به جز شاید مسخ که برخی آن را یک رمان کوتاه می‌دانند). نوشته‌های او تا پیش از مرگش چندان توجهی به خود جلب نکرد. کافکا به دوستش ماکس برود گفته بود که پس از مرگش همهٔ نوشته‌هایش را نابود کند. دوریا دیامانت معشوقهٔ او با پنهان کردن حدود ۲۰ دفترچه و ۳۵ نامهٔ کافکا، تا حدودی به وصیت کافکا عمل کرد، تا وقتی که در سال ۱۹۳۳ گشتاپو آنها را ضبط کرد. جستجو به دنبال این نوشته‌های مفقود هنوز ادامه دارد. برود بر خلاف وصیت کافکا عمل کرد و برعکس بر چاپ همهٔ کارهای کافکا که در اختیارش بود اهتمام ورزید. آثار کافکا خیلی زود توجه مردم و تحسین منتقدان را برانگیخت.

همهٔ آثار کافکا به جز چند نامه‌ای که به چکی برای میلنا ینسکا نوشته بود، به زبان آلمانی است.

سبک نوشتاری

کافکا که در پراگ به دنیا آمده بود زبان چکی را خوب می‌دانست، ولی برای نوشتن زبان آلمانی پراگ (Prager Deutsch)، گویش مورد استفادهٔ اقلیت‌های آلمانی یهودی و مسیحی در پایتخت بوهم را انتخاب کرد. به نظر کافکا آلمانی پراگ «حقیقی‌تر» از زبان آلمانی رایج در آلمان بود و او توانست در کارهایش طوری از آن بهره بگیرد که قبل و بعد او کسی نتوانست.[۱۱]

با نوشتن به آلمانی کافکا قادر بود جملات بلند و تودرتویی بنویسد که سراسر صفحه را اشغال می‌کردند، و جملات کافکا اغلب قبل از نقطهٔ پایانی ضربه‌ای برای خواننده در چنته دارند ـ ضربه‌ای که مفهوم و منظور جمله را تکمیل می‌کند. خواننده در کلمهٔ قبل از نقطهٔ پایان جمله‌است که می‌فهمد چه اتفاقی برای گرگور سمسا افتاده، یعنی مسخ شده[۱۲]

مشکل دیگر پیش روی مترجمان استفادهٔ عمدی نویسنده از کلمات یا عبارات ابهام‌آمیزی است که می‌توانند معانی مختلفی داشته باشند. مثلاً کلمهٔ Verkehr در جملهٔ آخر داستان «داوری»؛ این جمله را می‌توان این طور ترجمه کرد: «و در این لحظه، جریان بی‌پایان اتوموبیل‌ها از بالای پل می‌گذشت.» ولی کافکا به دوستش ماکس برود گفته بود که هنگام نگارش این جمله به «انزالی ناگهانی» فکر می‌کرده‌است.[۱۱] در حالی که ترجمهٔ رایج برای verkher همان ترافیک است.


تفسیر نقادانه

بسیاری از منتقدان سعی کرده‌اند با تفسیر آثار کافکا در چارچوب مکاتب ادبی از جمله مدرنیسم و رئالیسم جادویی مفاهیم عمیق‌تری از آنها استخراج کنند.[۱۳] ناامیدی و پوچی حاکم بر فضای داستان‌های کافکا نمادی از اگزیستانسیالیسم شمرده می‌شود. برخی دیگر به سخره گرفتن بوروکراسی در داستان‌هایی مثل «گروه محکومین»، «محاکمه» و «قصر» را نشانی از تمایل به مارکسیسم می‌دانند، در حالی که برخی دیگر علت مخالفت کافکا با بوروکراسی را آنارشیسم می‌دانند.[۱۳] دیگرانی نیز هستند که کارهای او را از دریچهٔ یهودیت (بورخس یادداشت‌هایی در این زمینه دارد) یا فرویدیسم[۱۳] (به دلیل مشاجرات خانوادگی کافکا) یا تمثیل‌هایی از جستجوی متافیزیکی به دنبال خدا (یکی از معتقدان این نظریه توماس مان بود) می‌بینند.

تم بیگانگی و زجر کشیدن بارها و بارها در آثار مختلف ظاهر می‌شود، و با تأکید بر این کیفیت، محققانی مثل ژیل دولوز و فلیکس گواتاری است که عقیده دارند کافکا بیش از نویسنده‌ای تنهایی است که از سر رنج می‌نویسد، و کارهای او سنجیده‌تر و «شادتر» از چیزی هستند که به نظر می‌رسند.

گذشته از این، با خواندن یکی از کارهای کافکا به صورت مجزا ـ با تمرکز بر بیهودگی تقلای شخصیت‌ها و بدون توجه به زندگی خود نویسنده ـ است که طنز کافکا مشخص می‌شود. کارهای کافکا از این منظر ربطی به مشکلات خود او در زندگیش ندارد، نمایانگر ساختگی بودن مشکلات آدم‌هاست.

زندگی‌نامه نویسان گفته‌اند که خیلی پیش می‌آمده که کافکا قسمت‌هایی از کتاب‌هایی که رویشان کار می‌کرده را برای دوستان نزدیکش بخواند، و در این خوانش‌ها همیشه بر جنبهٔ طنزآمیز نثر متمرکز بوده. میلان کوندرا طنز کافکا را در اساس فراواقع گرایانه و الهام‌بخش هنرمندانی جون فدریکو فلینی، گابریل گارسیا مارکز، کارلوس فوئنتس و سلمان رشدی می‌داند. مارکز می‌گوید با خواندن مسخ کافکا بود که فهمید «می‌توان جور دیگری نوشت».

تاریخ انتشار

خوانندگان آثار کافکا هنگام انتخاب کتاب برای خواندن باید به تاریخ انتشار کتاب‌های او (چه نسخه‌های آلمانی و چه نسخه‌های ترجمه شده) توجه داشته باشند. کافکا پیش از آماده‌سازی (و در برخی موارد حتی تمام کردن) بعضی از نوشته‌هایش برای انتشار از دنیا رفت، بنابراین رمان‌های قصر (که وسط یک جمله تمام می‌شود و در مورد تعلق داشتن یا نداشتن قسمت‌هایی از متن به اثر ابهام وجود دارد)، محاکمه (که فصول آن شماره ندارند و بعضی از آنها ناتمام مانده‌اند) و آمریکا (کافکا نام مردی که ناپدید شد را برای آن انتخاب کرده بود) همه توسط ماکس برود آماده و چاپ شدند. به نظر می‌رسد برود هنگام کار روی دست‌نوشته‌ها اجازهٔ دخل و تصرف‌هایی را به خود داده‌است (جابه‌جا کردن فصل‌ها، تغییر زبان آلمانی و تصحیح نقطه‌گذاری) و بنابراین متن اصلی آلمانی که چاپ نشد، تغغیر داده شده‌است. نسخه‌های ویرایش شده توسط برود اغلب نسخهٔ نهایی (Definitive Edition) نام‌گذاری می‌شود.

پس از پایان جنگ جهانی دوم مالکوم پیسلی توانست اکثر دست‌نوشته‌های کافکا را جمع‌آوری کند و در سال ۱۹۶۱ در اختیار کتابخانهٔ بودلی آکسفورد قرار دهد.[۱۴] متن محاکمه نیز بعدها در حراجی خریداری شد و در اختیار بایگانی ادبی آلمان قرار گرفت.[۱۵]

پیسلی گروهی برای بازسازی رمان‌های آلمانی تشکیل داد و ناشر آلمانی اس فیشر ورلاگ آنها را مجدداً چاپ کرد. خود پیسلی بر انتشار قصر و محاکمه (چاپ هر دو در ۱۹۸۲) و یکی از همکارانش بر انتشار آمریکا (چاپ ۱۹۸۳) نظارت کردند. این نسخه‌ها اغلب نسخهٔ منتقدان (Critical Edition) یا نسخهٔ فیشر نامیده می‌شوند. متن آلمانی این آثار و بسیاری از نوشته‌های دیگر کافکا در وب‌گاه پروژهٔ کافکا[۱۶] بیابید.
[ویرایش]
ترجمه

بسیاری از آثار کافکا در ایران ترجمه شده که از آن جمله‌است ترجمه‌های صادق هدایت و حسن قائمیان بر مسخ و گروه محکومین و گراکوسی شکارچی و ترجمهٔ جلال‌الدین اعلم از قصر. همان طور که گفته شد ترجمهٔ آثار کافکا بسیار مشکل و در بعضی موارد غیرممکن می‌نماید و به همین خاطر بسیاری از ترجمه‌های فارسی آثار کافکا راضی نیستند.

 

آثار و ترجمهٔ آنها به زبان فارسی
نام فارسی مجموعهٔ داستان ها مترجم(ها)
قصر - امیر جلال الدین اعلم
محاکمه - امیر جلال الدین اعلم
گروه محکومین[۱۷] - حسن قائمیان
مسخ مسخ
گراکوس شکارچی
مهمان مردگان
شمشیر
در کنیسهٔ ما صادق هدایت
آمریکا - بهرام مقدادی، علی اصغر حداد
مجموعهٔ داستانها[۱۸] جلوی قانون
پیام امپراطور
وصف یک پیکار
ابراهیم
بهشت
ساخت معبد
آمدن مسیح
پلنگ‌ها در معبد
نگهبان کور
پزشک دهکده
پژوهشهای یک سگ
نقاب برداشتن از چهرهٔ یک کلاهبردار
گردش ناگهانی
تصمیمها
گشت و گذار در کوهسار
نگاهی پرت از پنجره
راه خانه
رهگذران
تأملاتی برای آقایان سوارکار
پنجره رو به خیابان
درختها
خواب
در جایگاه بالائی سیرک
نوشته‌ای کهن
حیوان دورگه
نشان شهر
مسئلهٔ قوانینمان
کرکس
بازگشت به خانه
نخستین اندوه
...[۱۹] امیر جلال الدین اعلم،

علی اصغر حداد
نامه به پدر - امیر جلال الدین اعلم
جلو قانون[۲۰] جلو قانون
شغال و عرب صادق هدایت
دفتر یادداشت‌های روزانه - بهرام مقدادی


مراجع

ویکی‌پدیا
Corngold, Stanley (1972). Introduction to The Metamorphosis, reissue edition. Bantam Classics. ISBN 0-553-21369-5.
Hamalian, Leo (Ed.). [1974]. Franz Kafka: A Collection of Criticism. New York: McGraw-Hill. ISBN 0-07-025702-7.
Kafka, Franz (1996). The Metamorphosis and Other Stories, trans. Donna Freed. New York: Barnes & Noble. ISBN 1-56619-969-7.

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢۱


+ . . . و

. . . و خدایی که در این نزدیکی ست . . .

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٧
تگ ها: و و متن جالب و عشق و شعر


+ خدا

وقتی به یاد هم هستیم

خدا تو قصه ها گم نیست 

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٧
تگ ها: خدا و متن جالب و sms و حرف دل


+ فروش ترانه

 

 


مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر

بدین ترانه غم از دل بدر توانی کرد

 

 

 

سلام

امیدواریم حالتون خوب باشه و تو همه مراحل زندگیتون سالم و سرحال ترانه ی زندگی رو خوش صدا بخونین.

ما ترانه سرائیم.

خوب دیدیم که تو این سایت آگهی بدیم که یه سری ترانه داریم که به خواننده ها ارائه میدیم.

اگر دنبال ترانه هستید با ما تماس بگیرید.

سفارش ترانه هم قبول می کنیم.

 

امیدواریم بتونیم قدم کوچیکی تو پیشبرد سطح موسیقی برداریم.

پس اگر خواننده هستی و دنبال ترانه خوب هستی تماس بگیر.

 

هم ایمیلی می تونید با ما تماس بگیرید و هم با شماره هایی که آخرِ همین مطلب نوشتیم.

 

 

Email: Emperatoormohammad@gmail.com

 

شماره های تماس: 09124091654 و 09374001467

 

 

 

 

 

 

 

 . . . و سر انجام هر چیز خداست.

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢٦


+ زندگی


در زندگی افرادی وجو دارند که مثل قطار شهربازی هستند ، از بودن با اونا لذت می بری ولی باهاشون به جایی نمیرسی .

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢٦
تگ ها: متن جالب و واقعی و جالب و sms


+ بخشش


همیشه از خوبی های آدم ها واسه ی خودت یک دیوار بساز و هر وقت در حقّت بدی کردند ، فقط یک آجر از دیوار را بردار ، بی انصافیه اگه دیوار را خراب کنی .

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢٦
تگ ها: متن جالب و sms و حرف دل و جالب


+ امید

هر وقت تو زندگی به یه در بزرگ که یه قفل بزرگ روش بود رسیدی ، نترس و ناامید نشو چون اگه قرار بود در باز نشه جاش یه دیوار می گذاشتند .


نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢٦
تگ ها: متن جالب و sms و امید و واقعی


+ امید

زیبایی زندگی به این است که انسان ها امید دارند که رویاهایشان به حقیقت تبدیل شود.

 

PAULO COELHO

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٤


+ ای دوست

 

 

و امّا تو ای دوست . . .


همان بارانی . . .


همان عشقی . . .




و امّا تو ای دوست . . .


دوستت دارم

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢٠


+ فال درخت

فال درخت
درخت بلوط (شجاع)
1 فروردین طبعی قوی دارند، دلیر و نیرومند هستند و در کارها بسیار سختگیر و مستقل عمل میکنند. حساس بوده و به تغییر علاقه ای ندارند. همیشه پایشان را روی زمین نگاه می دارند و اهل عمل هستند.
درخت فندق (غیرعادی)
2 الی 11 فروردین
2 الی 11 مهر دلربا، بی صبر و خیلی فهیم هستند. مبارزی فعال برای جنبش های اجتماعی بوده و محبوب و عاشقی دمدمی مزاج به حساب می آیند. این گروه شریک بردبار و در قضاوت بسیار دقیق می باشند.
درخت سماق کوهی (احساساتی)
12 الی 21 فروردین
12 الی 21 مهر پر از بشاشیت اند و به هیچ وجه خودخواه نیستند. جنب و جوش، نا آرامی و پیچیدگی را دوست دارند. هم وابسته و هم مستقل اند. سلیقه ی خوبی دارند و هنرمندانی احساساتی هستند. آنها می توانند شریک خوبی برای زندگی باشند ولی متاسفانه قدرت بخشش آنها بسیار کم است.
درخت افرا (مستقل)
22 الی 31 فروردین
22 مهر الی 1 آبان افرادی کاملاً عادی و معمولی هستند. آنها پر از تخیل و ابتکارند ولی در عین حال خجالتی، محتاط و کم حرف هستند. افرادی مغرور بوده و از اعتماد به نفس بالایی برخوردارند. آنها تشنه ی تجربیات جدید هستند. گاهی هم بسیار تعصبی می شوند. این افراد پیچیدگی های فراوانی داشته و از حافظه ی بسیار خوبی برخوردارند. همواره می خواهند که تاثیرگذار باشند.
درخت گردو (پرشور)
1 الی 10 اردیبهشت
2 الی 20 آبان سخت گیر، عجیب، پر از تضاد و اغلب خود خواهند. پرخاشجو هستند و عکس العمل های غیر منتظره ای دارند. افرادی نجیب اند و افقی بسیار گسترده دارند، از اینرو معمولاً فی البداهه عمل می کنند. بلند پروازی آنها نامحدود است، و انعطاف پذیری ندارند. شریک دشوار و غیرعادی هستند که اغلب دوستشان ندارند ولی همواره مورد تحسین قرار می گیرند. بسیار حسود و احساساتی هستند. هرگز اهل مصالحه نیستند.
درخت سپیدار (بلاتکلیف)

11 الی 24 اردیبهشت
14 الی 22 مرداد
15 بهمن الی 19 بهمن بسیار اهل تجمل به نظر می رسند. اعتماد به نفس زیادی ندارند ولی وقتی لازم باشد از خود جرات نشان می دهند. طالب محیط های گرم و صمیمی هستند. در انتخاب های خود بسیار وسواس به خرج می دهند و اغلب تنها هستند. این افراد طبیعتی هنرمندانه دارند و به فلسفه نیز علاقه مندند. از قدرت ساماندهی خوبی برخوردارند و در هر موقعیتی قابل اعتمادند و روابط را بسیار جدی می گیرند.
درخت شاه بلوط (صادق)
25 اردیبهشت الی 3 خرداد
21 الی 30 آبان این افراد سیاستمدارانی مادرزادند. توان بالایی در قضاوت دارند و دوست دارند روی دیگران تاثیر بگذارند. اغلب تصور می کنند که دیگران درکشان نمی کنند. فقط یکبار عاشق می شوند و برای پیدا کردن جفت خود دچار مشکلات زیادی می شوند.
درخت زبان گنجشک (بلند پرواز)

4 الی 13 خرداد
1 الی 10 آذر پر نشاط و سرزنده اند و جذابیت فوق العاده ای دارند. این افراد از روی انگیزه ی آنی و بدون فکر قبلی عمل می کنند و پافشاری در هر کاری، یکی از خصوصیات آنهاست. از انتظار کشیدن واهمه ای ندارند. جاه طلب، باهوش و پراستعدادند. می خواهند با سرنوشت بازی کنند. با اینکه تمایلات خودخواهانه ای دارند، اما بسیار قابل اعتماد و درستکارند. عاشقانی محتاطند که بعضی اوقات مغزشان بر قلبشان حکمرانی میکند.
درخت آلش (خوش سلیقه)
14 الی 23 خرداد
11 الی 20 آذر زیبایی آرامشبخشی دارند و همواره نگران وضع ظاهری خود هستند. تا جاییکه امکان دارد، به خود سخت نمی گیرند. همواره یک زندگی معقول و منظم را هدایت می کنند. این افراد به ندرت از احساسات خود شاد می شوند و همیشه به دنبال شریکی مهربان و احساساتی هستند. آنها به مردم بدگمان بوده و هیچوقت به تصمیمات خود اعتماد ندارند. افرادی باوجدان هستند.
درخت انجیر (حساس)

24 خرداد الی 2 تیر
21 الی 30 آذر خیلی قوی و مستقل هستند و به تناقضات و حرف های نامربوط میدان نمی دهند. زندگی را دوست دارند، همینطور خانواده، بچه ها و حیواناتشان را. شوخ طبع هستند و به تنبلی و بطالت علاقه ای ندارند. استعداد و هوشی بالفطره دارند.
درخت توس (الهام پذیر)
3 تیر بانشاط، خوش پوش و مهربان اند، درعین حال تظاهر و افراط در هیچ کاری را دوست ندارند. از ابتذال متنفرند و زندگی در طبیعت و آرامش را بسیار دوست دارند. خیلی احساساتی نیستند. کمی بلندپرواز و پرتخیل هستند و وجودی آرام و راضی کننده دارند.
درخت سیب (عاشق)
4 الی 13 تیر
2 الی 10 دی این افراد فریبنده، جذاب، و پر از انرژی مثبت هستند. اهل خوش و بش، حادثه جو، حساس و همیشه عاشقند. دوست دارند عاشق باشند و همه عاشقشان باشند. باوفا، بسیار بخشنده، پر از استعداد و اصولاً برای امروز زندگی می کنند. آنها فیلسوفانی با فکر و قوه ی تخیلی بسیار بالا هستند.
درخت صنوبر (مرموز)
14 الی 23 تیر
11 الی 21 دی سلیقه ای غیرعادی و خوب و تا حدی گرایشات خودخواهانه دارند. این افراد با نزدیکان خود بسیار مدارا می کنند و نسبتاً فروتن هستند. خلاق، و کله شق هستند و دوستان زیادی دارند. بلندپروازی آنها بسیار زیاد است و بسیار قابل اعتمادند.
درخت نارون (شریف)
24 تیر الی 3 مرداد
22 دی الی 4 بهمن سرشتی مثبت دارند و با سلیقه لباس می پوشند. علاقه ای به بخشیدن خطای دیگران ندارند. همواره بشاشند و عاشق رهبری کردن هستند. به هیچ عنوان دوست ندارند از کسی اطاعت کنند. شریکی صادق و مهربانند که دوست دارند برای دیگران تصمیم بگیرند. نجیب زاده و دست و دلبازند و طبع خوبی برای شوخی دارند.
درخت سرو (باوفا)
4 الی 13 مرداد
5 الی 14 بهمن قوی، عضلانی و سازگارند و به آنچه زندگی به آنها می دهد قانع هستند. خوش بین و خوشنود و بسار علاقه مند به پول و دانش اند. از تنهایی بیزارند. عاشقی احساساتی اند که هرگز نمی توانند راضی گردند. مهربان، سرکش و بی دقت اند و سریع خشمگین می شوند.
درخت سِدر (صمیمی)
23 مرداد الی 1 شهریور
20 الی 29 بهمن زیبایی نادری دارند و می دانند چگونه با محیط سازگار شوند. به تجملات علاقه ای ندارند و از سلامتی خوبی برخوردارند. خجالتی نیستند و غالباً دیگران را کمتر و پایین تر از خود می بینند. اعتماد به نفس بسیار بالایی دارند. افرادی زبردست، مصمم، و علاقه مند به جمع هستند. همواره منتظر یک عشق واقعیند. می توانند تصمیم های سریع بگیرند.
درخت کاج (منحصر به فرد)
2 الی 11 شهریور
30 بهمن الی 9 اسفند به شراکت های موافق عشق می ورزند. آنها می دانند که زندگی را چگونه راحت بگیرند و بسیار فعال و طبیعت گرا هستند. افرادی قابل اعتماد و اهل عملند که به سادگی عاشق می شوند ولی احساسات سریعاً آنها را می سوزاند و تا زمانی که ایده آل خود را نیابند، همه چیز برای آنها ناامید کننده است. در روابط عاشقانه باید بسیار مراقب قلب ساده و صمیمی آنها بود که شکسته نشود.
درخت بید مجنون (مالیخولیایی)
12 الی 21 شهریور
10 الی 19 اسفند زیبا و پر از مالیخولیا، جذاب و بسیار وابسته به حس تلقین هستند. از هر چیز زیبا و باسلیقه خوششان می آید. عاشق سفر هستند و خیلی زود تحت تاثیر قرار می گیرند. دم دمی مزاج، صادق، خیالباف، و بی قرارند. پر توقع هستند و بصیرتی بسیار بالا دارند. همواره رنج می کشند، اما معمولاً شریکی محکم پیدا می کنند.
درخت لیموترش (دودل)
22 الی 31 شهریور
20 الی 29 اسفند آنچه را زندگی برایشان مقدر ساخته، خونسردانه می پذیرند. از جنگیدن، استرس و رنج کشدن بیزارند و از تنبلی و بطالت خوششان نمی آید. این گروه اغلب ملایم و دل رحمند و برای دوستان خود بسار وفادارند. با استعدادند ولی پشتکار کمی دارند و برای همین کمتر استعدادهای خودر ا به مرحله ی شکوفایی می رسانند. حسودند و اغلب از همه چیز شکایت می کنند.
درخت زیتون (خردمند)
1 مهر عاشق خورشید و گرما هستند. افرادی معقول و متعادل بوده که از پرخاشگری و خشونت خود جلوگیری می کنند. بردبارند و بشاش و در صحنه های زندگی بسیار خونسرد رفتار می کنند. افرادی بسیار حساس هستند و فارغ از حس حسادتند. عاشق خواندن و شرکت کردن در جمع افراد خبره می باشند.
درخت راش (خلاق)
1 دی سلیقه ای خوب و قدرت سازماندهی بسیار بالایی در زندگی خصوصی و حرفه ای خود دارند. همیشه نگران وضعیت ظاهری خود هستند. رهبران خوبی به حساب می آیند که غالباً دست به ریسکهای غیر ضروری نمی زنند. به حفظ تناسب اندام خود از طریق رژیم و ورزش بسیار اهمیت می دهند.

 

 

 

 

 

 

 

 

منبع:www.niktop.com

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱٤


+ اندیشه

تو همان گونه که خواهی هستی

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٧


+ احساس

خداوندا تو می دانی

که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است


چه زجری می کشد آن کس که انسان است و از احساس

سرشاراست

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٤


+ مستِ تو

و آخر تو بودی فاتح آن جامِ می

و من اکنون مستِ تو هستم تا می

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

محمّد قدیمی

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٠


+ ترنم احساس

ترنّم احساسم پر ازپرواز نام زیبای توست


در بیشه های نجابت و زیبایی تمام پرندگانم رام چشمانت شده اند

پروازشان مده

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

محمّد قدیمی

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱۸
تگ ها: شعر و آهنگ و عشق و sms


+ هدف

ماه را هدف قرار ده

 

تا اگر هم خطا رفتی

 

از جایی میان ستارگان سر در آوری.

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۱
تگ ها: هدف و متن جالب و sms و شعر


+ زیبا

 

زیبا

 

 

 

ناگهان همه چیز زیبا می شود
هنگامی که صادقانه می تابی بر من

چه بی مقدار است آرامشت
                                 و آرامشم 
هنگامی که بالم دستان توست
و سه شنبه ها را پرواز کردنمان می آراید

در هزاره های سهمگین بی تفاوتی
آنسان که با آئینه ها آمیختی
                                 غباری در چشمانم نرفت
و زیباترین نگاه آسمان بر ما تابید و تابید و تابید

اگر موافقی از آن روز بگوییم

آن روز که شاید پنج پر از بالهای هفته پر کشیده بودند
و احتمالاً آزادترین گنجشک ها به این می بالیدند
و آسمان اشک شوق می ریخت

بر قلبم چه زیبا نوشتی

دستان سردم با های تو گرماشان را هدیتی گرفتند

                                                               از سینهء تو

آسمان سیر بود
از لاشهء کوهی که عصر را می بلعید
                                               و به خواب می رفت
و تو بر ابرها گویی نشسته بودی
و من با تو چه زیبا بودم

و آن زمان که بالیدنم آغازید
زمان گویی سرعتش را به سرعت فتح تو بر قلبم باخت

تو نازترین لبخند آسمان هستی

تو ساده ترین صداقت آسمان را در چشمان من دیدی
و شنیدی که قلبم تو را صدا می زد
و تا آسمان ها با بال های صادق من دویدی
                                                   تا به خانه ات رسیدی

و حتماً . . .
بال پرواز من تویی

آن روز که شاید هیچ جغدی در آن حوالی نبود
و با پاهایم هیچ عقربی را نکشتم

*** 


 

 

 

 

 

محمّد قدیمی 

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱۸


+ سؤالاتی که خداوند از تو نخواهد پرسید

- خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود؟


بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟


?- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس‌هایی در کمد

داشتی؟


بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟


?- خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر

بود؟


بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوش آمد

گفتی؟


?- خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی

می‌کردی؟


بلکه از تو خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟


?- خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی؟


بلکه از تو خواهد پرسید برای چندنفر دوست و رفیق بودی؟


?- خداوند از تو نخواهد پرسید میزان درآمد تو چقدر بود؟


بلکه از تو خواهد پرسید آیا فقیری را دستگیری نمودی؟


?- خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه

بود؟


بلکه از تو خواهد پرسید آیا سزاوار آن بودی وآن را به

 

بهترین نحو انجام دادی؟


?- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار

می‌شدی؟


بلکه از تو خواهد پرسید که چندنفر را که وسیله نقلیه نداشتند

به مقصد رساندی؟


?- خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به

جست و جوی رستگاری بپردازی؟


بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به عمارت

بهشتی خود خواهد برد.


??- خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مطلب را برای

دوستانت نخواندی


بلکه خواهد پرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدان

خود احساس شرمندگی می‌کردی؟

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٥


+ برام دعا کن

برام دعا کن




برام دعا کن عشق من همین روزا بمیرم



آخه دارم از رفتنت بدجوری گُر می گیرم

 



دعا کنم که این نفس تموم شه تا سپیده



کسی نفهمه عاشقت چی تا سحر کشیده

 



این آخرین بار عزیز دستام و محکم تر بگیر



آخه تو که داری می ری به من نگو بمون نمیر

 



تو می ری و یه باغ سبز درش بروت بازه هنوز



من یه باغ سوخته ام باشه برو با من نسوز

 



اگه یه روز برگشتی و گفتن فلانی مرده

 


بدون که زیر خاک سرد حس نگات و برده

 



گریه نکن برای من قسمت ما همینه

 


دستام و محکم تر بگیر لحظه آخرینه

 

 


این آخرین بار عزیز دستام و محکم تر بگیر



آخه تو که داری می ری به من نگو بمون نمیر

 



تو می ری و یه باغ سبز درش بروت بازه هنوز



من یه باغ سوخته ام باشه برو با من نسوز

 

 

 

 

 

 

 

رضا صادقی 

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢


+ سراپای وجودم

من

سراپای وجودم

ز تو

پر خواهد شد.

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٤
تگ ها: شعر و آهنگ و متن جالب و عشق


+ ترانه ای در اعتراض به جایزه صلح نوبل 2009

 

 

 

 

صلحِ دروغی

 

(ترانه ای در اعتراض به جایزه صلح نوبل 2009)





سلطانِ جنگِ دنیا صلحِ نوبل رُ برده


دنیا سکوتِ محضه، زمونه خوابِش برده

 


هنوز داره می چِکه قطره ی خون از دستِش


کسی چیزی نمیگه، انگار شُدن همدستِش

 


آخه یه چیزی بگین،‌ جایزه حقِّ اون نیست!


داره گِریَم می گیره، کسی به فکرِ خون نیست

 


جنگای توی دنیا به یه نِگاش اسیره


یه آدمی مثلِ من داره بازم می میره

 


 بِهِم بگو، داد بِزن، بگو که حَرفم حَقّه

 

بِذار همه فکر کُنَن دندونِ عقلم لَقِّه


تا کِی می خوای بِخوابی؟! چشماتو وا نگهدار


بیا با هم بِشکنیم یه سدُّ با یه دیوار

 

 

 
تو آفریقا یه بچّه از گُشنِگی می میره


رفیقِ من عُمریه به یه ترکش اسیره

 


بمب افکنا اومدن بازم تو آسمونا


انگار تموم نمیشه روزِ سیاهِ دنیا

 


صلحِ نوبل دروغه، هَمَش خیالِ محضه


هیچ جایی صلح نداره، حتّی واسه یه لحظه

 


هزینه مراسم بیست میلیون دلاره


بچّه همسایمون یه آب نبات نداره

 


 بِهِم بگو، داد بِزن، بگو که حَرفم حَقّه

 

بِذار همه فکر کُنَن دندونِ عقلم لَقِّه




تا کِی می خوای بِخوابی؟! چشماتو وا نگهدار


بیا با هم بِشکنیم یه سدُّ با یه دیوار

 

 

 


تو ماشینِش نشسته، دهن کجی میکنه

 
معلّمِ نَبَرده، کفن هِجّی میکنه

 


صلحِ نوبل واسه کیه؟ بچّه ای که میمیره؟


یا اون کسی که توی ابوغریب اسیره؟

 


یا که حقِّ همینه؟ رئیسِ جنگ و دعوا!


رئیسِ بمبُ موشک، رئیس قتلِ دنیا!

 


کسی که جونِ آدم واسَش ارزش نداره


می خواد که توی دنیا بارونِ خون بباره

 


 بِهِم بگو، داد بِزن، بگو که حَرفم حَقّه

 

بِذار همه فکر کُنَن دندونِ عقلم لَقِّه




تا کِی می خوای بِخوابی؟! چشماتو وا نگهدار


بیا با هم بِشکنیم یه سدُّ با یه دیوار

 





برنده ی مراسم سازنده ی تابوتِ


توی مغزش همیشه فکرِ بمب و باروتِ

 


دستای اون همیشه بوی اسلحه میده


به آدمای دنیا جنگُ هدیه میده

 


تا کِی جنگ و خونریزی؟! تا کِی سکوتِ آدم؟!


تا کِی صلحِ دروغی باید بیاد تو یادم!

 


تیرِ‌نفرینِ مادر، تیرِ ضجّه ی مظلوم


یه روز میره تو مغزش، یه تیرِ پاک و معصوم

 

 

 

 بِهِم بگو، داد بِزن، بگو که حَرفم حَقّه

 

بِذار همه فکر کُنَن دندونِ عقلم لَقِّه




تا کِی می خوای بِخوابی؟! چشماتو وا نگهدار


بیا با هم بِشکنیم یه سدُّ با یه دیوار

 


 




واسه کُشتنِ مَردُم صلحِ نوبل گرفته


بعدِش کُدوم کشورِ که چشمِشُ گرفته؟

 


میخواد تا کجا بِره موشکِ قاره پیما؟


تو قلبِ کی بشینه غمِ غروبِ رؤیا؟

 


کُدوم بچّه ایندفعه با تیرِ اون میمیره؟


پلیسِ ضدِّ شورش کجا اسیر میگیره؟

 


کُدوم قناری این بار آوازِ غم سَر میده؟


ترکشِ نارنجکِش تا به کجاها میره؟

 

 


 بِهِم بگو، داد بِزن، بگو که حَرفم حَقّه

 

بِذار همه فکر کُنَن دندونِ عقلم لَقِّه




تا کِی می خوای بِخوابی؟! چشماتو وا نگهدار


بیا با هم بِشکنیم یه سدُّ با یه دیوار

 

 


 

 

 

 

 


بیا که با هم دیگه ، بشکنیم این دروغُ


بیا خرابِش کنیم دنیای بی فروغُ

 


بیا از نو بسازیم صلحُ کمی قشنگتر


یه دنیا با آتش بس ، بدونِ جنگ و خنجر

 

***

 

 

 

 

 

 


محمّد قدیمی

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٠


+ عاشقی

عاشقی در زندگی یعنی تو گل

و من سه تکه ام

تکه ای تو

تکه ای تو

و

تکه ای تو 

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٩
تگ ها: شعر و عشق و sms و شاعر


+ هایکو

بادبادک ها،

در همان نقطه از آسمان،

انگار دیروز بود! 




تانیگوچی بوسون  

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٧


+ هایکو

روی ناقوس معبد 

 

چیزی آرام خوابیده

 

نگاه کن، پروانه ای 




تانیگوچی بوسون 

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٤


+ پسری که اسمش سو بود

پسری که اسمش سو (1) بود

 

 

 


سه ساله بودم که بابام از خانه رفت،
چیز زیادی برای من و مادر نگذاشت...
تنها یک گیتار کهنه و یک شیشه ی خالی مشروب
از اینکه رفت و دیگر پیدایش نشد، سرزنشش نمی کنم.
اما بدترین کارش این بود که:
قبل از رفتن، نامم را گذاشت: سو.

خب، لابد می دانست که این کار او واقعاً مسخره است،
و چه حرف های خنده داری، که ازین بابت، پشت سر آدم می زنند.
انگار که باید در سراسر عمرم، با این موضوع، در کشمکش باشم.
بعضی دخترها زیرجُلکی به من می خندیدند و عرق شرم بر پیشانیم می نشست، 
بعضی پسرها هم مسخره ام می کردند و کله شان را داغان می کردم.
ببین، برای پسری که نامش سو باشد، زندگی کردن چندان آسان نیست.

البته، من خیلی سریع قد کشیدم و جان سخت بار آمدم.
مشتهام محکم شد و هوشم زیاد.
حالا از شهری به شهر دیگر می روم تا خجالتم را مخفی کنم.
اما با ماه و ستاره ها عهد بسته ام
که همه جا را زیر پا بگذارم
و مردی که این نام عجیب را روی من گذاشت، بکشم.

در قلب تابستان، وقتی که با مشقت زیاد به گاتلینبرگ رسیده بودم
و گلویم خشک شده بود
فکر کردم در جایی اتراق کنم و چیزی بخورم.
در یک رستوران قدیمی، در خیابانی گِل آلود،
پشت میزی نشسته بود و با دگمه سردستش ور می رفت،
همان سگ کثیفی که نامم را سو گذاشته بود.

خب، این مار پدر نازنین من است
از روی عکس پاره پوره ای که مادرم داشت، متوجه شدم
با آن چشم های شیطنت بار و زخمی که بر گونه داشت، شناختمش.
خپله و خمیده قامت و رنگ پریده و مسن بود،
نگاهش کردم و به وحشت افتادم،
گفتم: «من سو هستم! چطوری! همین حالا کلکت را می کنم!»
محکم کوبیدم، درست وسط چشم هاش،
افتاد، اما با کمال تعجب
ازجا برخاست و با چاقو تکه ای از گوشم را برید.
یک صنلی برداشتم و حواله ی چانه اش کردم
با هم گلاویز شدیم و در وسط خیابان
توی ِگل و خون و آشغال، با لگد و چاقو به جان هم افتادیم.

ببین، من با مردهای قوی تر هم دست به یقه شده ام،
اما یادم نمی آید، چه وقت،
مثل الاغ لگد می زد و مثل تمساح گاز می گرفت.
می خندید و بد وبیراه می گفت،
می خواست دست ببرد به طرف هفت تیرش
که من زودتر از او دست به کار شدم.
ایستاده بود، به من نگاه می کرد و لبخند می زد.

گفت: «دنیا بالا و پایین داره،
اگر کسی بخواد از پسش برآد، باید جون سخت باشه.
چون می دونستم که نمی تونم کنارت بمونم و کمکت کنم،
اون اسم رو روت گذاشتم و رفتم.
می دونستم که یا باید جون سخت بار بیای و یا بمیری،
همین اسم باعث شد که تو قوی بشی.»

گفت: « بیخود با من سرشاخ می شی،
از من متنفری و حق داری منو بکشی
اگر این کار رو هم بکنی، سرزنشت نمی کنم.
اما قبل از مردنم باید از من تشکر کنی،
برای خاطر اون همه بدجنسی و جسارتی که در چشم هات موج می زنه
چون من همون کسی هستم که اسمت رو گذاشت سو.»

نفسم بند آمد و هفت تیرم را انداختم،
صدا زدم پدر، و او هم گفت، پسرم.
و سرانجام تغییر عقیده دادم.
و حالا به او فکر می کنم،
هر وقت که کار می کنم و هر وقت که در کاری موفق می شوم.
و اگر زمانی پسری داشته باشم، گمان می کنم اسمش را بگذارم بیل یا جرج!
یا هر اسمی غیر از سو! برای اینکه هنوز از این اسم متنفرم!







 

1-سو اسم دختر است

 

 

 

  شل سیلوراستاین

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۳٠


+ 25 دقیقه به رفتن

25 دقیقه به رفتن

 

 


چوبه ی دار برپا می
کنند، بیرون سلولم.
25 دقیقه وقت دارم.

25 دقیقه ی دیگر در جهنم خواهم بود.

24 دقیقه وقت دارم.

آخرین غذای من کمی لوبیاست.
23 دقیقه مانده است.

به فرماندار نامه نوشتم، لعنت خدا به همه ی آنها.
آه... 21 دقیقه ی دیگر باید بروم.

به شهردار تلفن می کنم، رفته ناهار بخورد.
بیست دقیقه ی دیگر باقی است.

کلانتر می گوید: «پسر، می خواهم مردنت را ببینم.»
نوزده دقیقه مانده است.

به صورتش نگاه می کنم و می خندم ... به چشم هایش تف می کنم.
هیجده دقیقه وقت دارم.

رییس زندان را صدا می زنم تا بیاید و به حرفهایم گوش بدهد.
هفده دقیقه باقی است.

می گوید: «یک هفته، نه، سه هقته ی دیگر خبرم کن.
حالا فقط شانزده دقیقه وقت داری.»

وکیلم می گوید: «متأسفانه نتوانستم برایت کاری انجام بدهم.»
م م م م ... پانزده دقیقه مانده است.

اشکالی ندارد، اگر خیلی ناراحتی بیا جایت را با من عوض کن.
چهارده دقیقه وقت دارم.

پدر روحانی می آید تا روحم را نجات دهد،
در این سیزده دقیقه ی باقی مانده.

از آتش و سوختن می گوید، اما من احساس می کنم که سخت سردم است.
دوازده دقیقه‌ی دیگر وقت دارم.

چوبه‌ی دار را آزمایش می کنند. پشتم می لرزد.
یازده دقیقه وقت دارم.

چوبه ی دار عالی است و کارش حرف ندارد.
ده دقیقه ی دیگر وقت دارم.

منتظرم که عفوم کنند... آزادم کنند.
در این نه دقیقه ای که باقی مانده.

اما این که فیلم سینمایی نیست، بلکه ... خب، به جهنم.
هشت دقیقه ی دیگر وقت دارم.

حالا از نردبان بالا می روم تا بر سکوی اعدام قرارگیرم.
هفت دقیقه ی دیگر وقت دارم.

بهتر است حواسم جمع ِ قدم هایم باشد وگرنه پاهایم می شکند.
شش دقیقه ی دیگر وقت دارم.

حالا پایم روی سکوست و سرم در حلقه ی دار ...
پنج دقیقه ی دیگر باقی است.

یالّا، عجله کنید، چیزی بیاورید و طناب را ببرید.
چهار دقیقه ی دیگر وقت دارم.

حالا می توانم تپه ها را تماشا کنم، آسمان را ببینم.
سه دقیقه ی دیگر باقی مانده.

مردن، مردن ِ انسان، به راستی نکبت بار است.
دو دقیقه ی دیگر وقت دارم.

صدای کرکس ها را می شنوم ... صدای کلاغ ها را می شنوم.
یک دقیقه ی دیگر مانده است.

و حالا تاب می خورم و می ی ی ی ی روم م م م م م...

 

 

 

 

 

شل سیلوراستاین



نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۳٠


+ شل سیلور استاین


شلدون آلن سیلوراستاین‏، شاعر، نویسنده، کاریکاتوریست، آهنگ ساز و خواننده ی آمریکایی در 25 سپتامبر 1930 در شیکاگو به دنیا آمد و در دهم ماه می سال 1999، بر اثر حمله ی قلبی، در اتاق خوابش درگذشت. او یک دختر و یک پسر داشت: دخترش شوشانا در یازده سالگی از دنیا رفت. شوشانا درزبان عبری یعنی گل رز. سیلوراستاین کتاب نوری در اتاقک زیر شیروانی را به او تفدیم کرده است.
پسرش ماتیو که در زمان مرگ پدر 12 سال داشت، وارث 20 میلیون دلار دارایی پدرش شد.
شل پس از فراغت از تحصیل در دبیرستان روزولت، وارد دانشگاه ناوی پایر شد و به تحصیل در رشته ی هنر پرداخت. ولی پس از یک سال از آن دانشگاه اخراج شد. بعد به دانشگاه شیکاگو رفت و در رشته ی هنرهای زیبا تحصیل کرد و پس از آن برای تحصیل در رشته ی زبان انگلیسی در دانشگاه روزولت نام نویسی کرد. پس از سه سال به اجبار به سربازی رفت و دیگر به دانشگاه بازنگشت. می گفت، از اینکه به دانشگاه رفته پشیمان است: «می توانستم دنیا را ببینم، ولی وقتم را در دانشگاه روزولت تلف کردم.»
شل سیلوراستاین در سپتامبر 1953 در لباس سربازی به ارتش آمریکا ملحق شد. او را نخست به ژاپن و سپس به کره منتقل کردند. در دوران سربازی، به شعر و کاریکاتور روی آورد. سرباز وظیفه شناسی نبود و اغلب با افسران مافوقش درگیر می شد.
مهمترین کتابهای سیلوراستاین که به فارسی نیز ترجمه شده، عبارتند از:
لافکادیو(شیری که جواب گلوله را با گلوله داد)، درخت بخشنده، جایی که پیاده رو تمام می شود، نوری در اتقک زیر شیروانی، بالا افتادن، یک زرافه و نصفی، در جستجوی قطعه ی گم شده، آشنایی ِ قطعه ی گمشده با دایره ی بزرگ، کتاب الفبای عمو شلبی، راهنمای پیشاهنگی عمو شلبی، باغ وحش عمو شلبی،کی یک کرگدن ارزون می خواد؟
این کتاب هشت قطعه از شعرها و ترانه های اجتماعی شل سیلوراستاین است که از میان دوازده آلبوم برگزیده شده اند.
این ترانه ها اغلب لحنی عامیانه و محاوره ای دارند که سیلوراستاین آنها را با صدای خود یا همراه دیگران اجراء کرده است.


نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٩


+ بالاخره می میری

بالاخره می میری

 

 

 


خب، می بینم که حسابی به خودت می رسی
از خودت مراقبت می کنی.
نیازهایت را برآورده می کنی.
خوب گوش می دی یا می خونی، درباره ی رژیم غذایی،
تغذیه، خواب و سم زدایی از بدن،
همین طور خریدن وسایلی که می گن به دردِ ورزش می خوره.
و گیاهان دارویی برای تجدید قوا، وقتی که آسیب ببینی.

صابون هایی که تن را تمیز می کنن.
افشانه هایی که بوی بد را از بین می برن.
مایعاتی که اسیدها و حشره کش ها را خنثی می کنن.
اضافه وزن ِ مجازبرای افزایش قدرت و اندازه ی عضلات.
زدن آمپولای ایمنی.[واکسن ها]
و خوردن قرصای نیروزا.
اما یادت باشه که بعد از همه ی اینها
بالاخره قصه به پایان می رسه...
میتونی سیگار رو ترک کنی، اما آخر می میری.
دور مواد را خط بکشی، اما آخر می میری.
خود را از خوردن غذاهای چرب و سرخ کردنی منع کنی،
و در سلامت کامل باشی، اما باز می میری.
میگساری هم که نکنی، باز می میری.

دور کارهای خلاف را خط بکشی، باز می میری.
از نوشیدن قهوه صرف نظر کنی و کیفور نشی،
باز می میری، آخرش می میری.
بالاخره می میری،دست آخر می میری.
آخرش می میری.

می تونی نرمش کردن رو از سر بگیری،
اما وقتی موسیقی تموم بشه، می میری.
توی اتومبیل کمربند ایمنی هم ببندی، باز می میری.
از نیکوتین فاصله بگیری، باز می میری.
می تونی ورزش کنی تا چربی های ران هایت آب بشه،
خوش تیپ تر و تودل برو تر می شی، اما باز می میری.
حمام آفتاب هم که نگیری، باز می میری.

می تونی اون بالا، تو آسمون، پی ِ بشقاب پرنده بگردی
شاید اونا تو رو به مریخ ببرن، اما اونجا هم بالاخره می میری.

بالاخره می میری، در نهایت می میری.
آخر، یک زمانی، می میری.
با کفش های ریبوک و نایس و آدیداس
می تونی تو آسمونا سیر کنی، اما اونجا هم بالاخره می میری.

دارو های نیرو بخش هم که بخوری، بالاخره می میری.
روده ات را هم که سالم نگه داری، باز می میری.
می تونی خودت رو منجمد کنی و در زمان معلق بمونی،
اما همین که یَخِت را باز کنن، بالاخره می میری.
می تونی ازدواج کنی، اما باز هم می میری.
به نقطه ی اوج هم که برسی، بالاخره می میری.
می تونی خودت را از شر فشارهای روحی خلاص کنی، استراحت کنی،
آزمایش ایدز، و تست ورزش بدهی،
به غرب، اونجا که هوا آفتابی است و از رطوبت خبری نیست نقل مکان کنی.
و تا صدسال زنده بمانی
اما بالاخره می میری.

سرانجام، در آخر کار می میری.
در نهایت، خواه ناخواه می میری.
پس بهتره حالا که زنده هستی از زندگی لذت ببری
قبل از این که غزل خداحافظی رو بخونی،
چون بالاخره، در آخرکار می میری.

 

 

 

 

شل سیلوراستاین 

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٩


+ عینک آفتابی


 مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید

 

 

 

 


در خانه ای سرد، بالای خیابان سالیوان،
آخرین کسی که شلوار فاق کوتاه می پوشید، در شرف مردن بود.
عینک آفتابی به چشم داشت و به همین دلیل کسی نمی توانست تشخیص بدهد
که او گریه می کرد یا نه.
همه ی معتادها و همه ی علاف ها
و همین طور همه ی کافه دارها
دور تختش جمع بودند.

وصیت کرد
تا تکلیف اموالش را روشن کند
و آخرین کلمه ها را به زبان آورد:

گفت: «کفش های راحتیم را برای مادرم بفرستید،
بلوزم را به جالباسی آویزان کنید.
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،
برای اینکه هیچ گاه یاد نگرفتم که آن را چگونه بنوازم.
خانه ام را
به یک آدم مستمند بدهید
و بگویید که اجاره ی آن تمام و کمال پرداخت شده.
پول ها و موادم راخودتان بردارید، ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.
مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید، دوستان،
با عینک آفتابیم.
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،
ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.»

گفت: «جوجه خروس هایم را
به کسی بدهید که آنها را می خواهد.
شعرهایم را
به کسی بدهید که آنها را می خواند.
زیر کافه برایم قبری بکنید،
و آهنگ غم انگیزی پخش کنید.
همه را شاد و شنگول کنید 
در لحظه ای که من مردم،
و مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.
مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید، دوستان،
با عینک آفتابیم.
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،
ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.»

صندل هایش را پرت کردیم وسط خیابان،
بلوزش را گذاشتیم همانجا، روی زمین.
گیتارش را فروختیم
در کافه ی گوشه ی خیابان
به کسی که می دانست چگونه آن را بنوازد.
موادش را دود کردیم.
پول هایش را خرج کردیم،
شعرهایش را دور ریختیم.
باب نوارهایش را برداشت،
و اِد کتاب هایش را،
و من هم عینک آفتابی فکسنی آن بدبخت را برداشتم.

گفت: «مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید، دوستان
با عینک آفتابیم.
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،
و مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.»

 

 

 

 

 

شل سیلوراستاین 

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٩


+ یاس و رضا صادقی

گفتم نرو پر پر میشم


گفتی می خوام رها باشم


گفتم آخه عاشق شدم


گفتی می خوام تنها باشم


گفتم دلم گفتی بسوز


گفتم یه عمری باز هنوز


گفتم پس عمرم چی میشه


گفتی هدر شد شب و روز


وای دلم

من که به تو گفتم که


خستم و کوفتم


تو بیا دستم و بگیر نذار رو زمین بیفتم


من یه عاشق شسته رفتم


که با دیدن تو شکفتم و


شبا رو به یاد تو خفتم


گفتم تمنا می کنم وقت بده


تا می تونم خودم و تو این دل تو جا می کنم


گفتم می تونم می خونم با تو میزونم بیرونم


واست دیوونم بی جونم اینم می دونم خاتونم چیه درد تو


واسه همینه که می خوام بشم مرد تو


اونی که بد کرد به تو 


فقط زد یه گوشزد به تو


که هیچکی نداره تو دنیا حس من به تو


چه فایده توی سینه ی تو سنگ بود به جای دل

گفتم آخه داغون میشم


گفتی به من خوش میگذره


گفتم بیا چشمام به تو


گفتی آخه کی می خره


گفتم مرا جنس می بینی


گفتی آره بی قیمتی


گفتم یه روز کسی بودم


با من نکن بی حرمتی


گفتم صدام میمیره باز


گفتی به درد بسوز بساز


گفتم حالا که پیر شدم


گفتی که از تو سیر شدم


گفتم تمنا می کنم


گفتی می خوام خوردت کنم


گفتم بیا بشکن تنو 


گفتی فراموش کن منو


گفتم تمنا می کنم


گفتی می خوام خوردت کنم


گفتم بیا بشکن تنو 


گفتی فراموش کن منو

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢۱
تگ ها: آهنگ و شعر و موسیقی و عشق


+ چه زیبا

چه زیبا بود تنهایی


وقتی تو عاشقم بودی

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢۱
تگ ها: شعر و موسیقی و آهنگ و عشق


+ پادشاه: تقدیم به ماث

پادشاه

 

 

 

بگذار تا بمانم
بگذار تا بخوانم
بگذار تا بخندم
بگذار نگذرم من
از غصّه های مرگت
این شب چو بگذرد من
همپا و همصدایم
با ناله های حسرت
با غصّه های فردا
بگذار تا بمانم
وقتی ز تو سرودم
این غصّه ها ز اکنون
نگذشتم از غم تو
بگذار تا بگویم
من دیده بودمت که
از قلبشان رمیدی
من نیز چون تو خاموش
من نیز سرد و بی روح
هنگام رفتن تو
من نیز با تو رفتم
از صخره ها به بالا
من نیز برنخیزم
جز از برای معبود
من از تو می نویسم
من از تو می نگارم
من نیز با تو مردم
بگذار تا بمیرم

 

 

 

 

 

 

 

 

محمّد قدیمی  

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٧


+ سه شنبه

سه شنبه

 

 

اجازه دهید بحث را روشن کنیم
کسی کبریت دارد؟

بحث ما سر این موضوع نیست
سر موضوع دیگری ست
و شاید هیچ وقت به این جنبهء آن صبح بخیر نگفته اید
این حرف را بیشتر سه شنبه ها می زنم
سه شنبه ها ماه کامل است

بحث ما این نیست که می توانم یا نمی توانم

کسی فندک دارد در جیب های پالتوی مارکدار جدیدش
که احتمالاً در تولّد همسرش اشتباهی به او هدیه شده؟

از بحث فاصله نگیریم
ما می خواهیم آن را روشن کنیم
واین قدری سرد . . .
(امروز چقدر اشتباه می نویسم، شاید چون امروز سه شنبه نیست!)
و این قدری سخت است

بحث ما سر این است که من نمی خواهم بتوانم

لطفاً پالتوی مارکدار جدیدتان را نسوزانید
هر چند آن طعنهء همسرتان برای فراموشی روز تولّدش باشد
که شما به روی مبارک نیز نیاوردید
و حتّی شمع ها را هم با اشک شوق . . .
(من قول می دهم که دیگر اشتباه ننویسم، شاید چون امروز سه شنبه نیست)
و حتّی شمع ها را هم با گوشهء پالتوی مارکدار جدیدتان خاموش کردید

راستش را بخواهید
من از پالتوی مارکدار جدید شما
که یقه اش خیلی شبیه اخلاق مزخرف آقای نیکلاس فورد کاپولای گیج . . .
(من قول داده بودم
چگونه می توانم عذر خواهی کنم؟
شاید چون امروز سه شنبه نیست)
خیلی شبیه ایده های مزخرف آقای کیج است متنفرم
و این هم شاید مربوط به این است که امروز سه شنبه نیست

خیلی از بحث دور شده ایم

کسی آتشزنه ای همراه دارد که بخواهد آن را دربست در اختیار من بگذارد؟

من نمی خواهم بتوانم رؤیای سه شنبه ام را پاک کنم
هر چند این رؤیای عشق . . .
(من واقعاً نمی دانم با چه زبانی به شما ثابت کنم
که این عذر خواهی
                        از آغوش ستاره های دریایی آکواریوم اتاق رؤیای من نیز
                                                                                                مصنوعی تر نیست!
من نمی دانم چرا فراموش کردم
که برخی کلمات را در جاهایی که لیاقتش را ندارند
- کسی اخگری یا شرری در جیب های پالتوی مارکدار جدیدش دارد؟ -
از جیب های پالتوی مارکدار جدیدم
- که در تولّد همسرم به او هدیه دادم -
بیرون بیاورم!
آن کلمه ای که گفتم
و نتوانستم بگویم
گوشهء یقهء پالتوی مارکدار جدیدتان را نسوزاند
شاید کبریت یا فندکی
                            و شاید هم شرری یا اخگری
                                                                و شاید هم همهء این ها را داشته باشد
همان بهتر که شما نزدیکش نشوید)
هر چند این رؤیای . . .
(ببخشید که نمی توانم از آن استفاده کنم)
بسیار دور باشد
ولی من می خواهم به آن برسم
و قول می دهم وقتی به آن رسیدم
سلام پالتوی مارکدار جدیدتان را به او برسانم
و شرری در جیب هایش بگذارم

                                          - به امانت -

 ***

 

 

 

 

 

 

محمّد قدیمی  

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٧


+ عاشق واقعی: عیسی کیهانپور

در سیزده مهر هزار و سیصد و سی و پنج در تبریز طفل یازده سالهء منحصر به فردی از دنیا رفت که در برنامهء کودکان رادیو تبریز نوازندهء درجه یک به شمار می رفت و سنتور را در حدّ اعجاب می نواخت.

سرگذشت عجیبی داشته است:

پدر و مادر این طفل سالها در آرزوی به دست آوردن فرزند روز شماری میکردند و به تمام اماکن مقدّس متوسل و متحصّن شده و نتیجه نگرفته بودند.

مادر بیچاره بالاخره به کلیسای ارامنهء شهر تبریز متوسل می شود و نذر و نیازها میکند تا این که حضرت مریم(ع) خوابنما شده و مژدهء طفل به او می دهد.

تا این که پسر به دنیا می آید و نام او را عیسی می گذارند. از هر حیث اعجوبه بوده است و مخصوصاً استعداد هنری عجیبی داشته است. در راه عشق هم جان می دهد: او همبازی دختری داشت به نام رباب که از خردسالی با هم بوده اند. چطور شده است که مادر رباب مانع از آمدن رباب به خانهء عیسی می شود، در نتیجه طفل مریض شده و در عرض یک هفته از دنیا می رود.

از اعجاب دیگر اینکه در سیزده مهر به دنیا آمده و در سیزده مهر هم از دنیا می رود.


امروز ١٣ مهر ١٣٨٨ است، بیاییم با یادش را گرامی بداریم.





یادش گرامی باد.

 

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱۳


+ زخم دل

من منتظرت شدم ولی در نزدی

بر زخم دلم گل معطر نزدی

گفتی که اگر شود می آیم اما

مرد این دل و آخرش به او سر نزدی

 

 

 

 

parscloob

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۳٠
تگ ها: شعر و متن جالب و sms و عشق


+ کنار دریا

کنار دریا، با آب همزبان بودم .
 
میان توده رنگین گوش ماهی ها،
ز اشتیاق تماشا چو کودکان بودم !
به موج های رها شادباش می گفتم !
به ماسه ها، به صدف ها، حباب ها، کف ها،
به ماهیان و به مرغابیان، چنان مجذوب،
که راست گفتی، بیرون ازین جهان بودم .

نهیب زد دریا،
که : - « مرد !
این همه در پیچ تاب آب مگرد !
چنین درین خس و خاشاک هرزه پوی، مپوی !
مرا در آینه آسمان تماشا کن !
دری به روی خود از سوی آسمان واکن !
دهان باز زمین در پی تو می گردد !
از آنچه بر تو نوشته ست، دیده دریا کن !
زمین به خون تو تشنه ست ، آسمانی باش !
بگرد و خود را در آن کرانه پیدا کن.

 

 

 

با تشکر از نهانخانه عزیز

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۳٠


+ آن روزها - فروغ فرخ زاد

 

آن روزها

 

آن روز ها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم سرشار

آن آسمان های پر از پولک

آن شاخساران پر از گیلاس

آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها

                                             بیکدیگر

آن بام های بادبادکهای بازیگوش

آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها

 

آن روزها رفتند

آن روزهائی کز شکاف پلکهای من

آواز هایم ، چون حبابی از هوا لبریز ، می جوشید

چشمم به روی هر چه می لغزید

آنرا چو شیر تازه مینوشید

آنرا گویی میان مردمکهایم

خرگوش نا آرام شادی بود

هر صبحدم با آفتاب پیر

به دشتهای ناشناس جستجو میرفت

شبها به جنگل های تاریکی فرو میرفت

 

آن روزها رفتند

آن روزهای برفی خاموش

کز پشت شیشه، در اتاق گرم،

هر دم به بیرون ، خیره میگشتم

پاکیزه برف من ، چو کرکی نرم ،

آرام میبارید

بر نردبام کهنهء چوبی

بر رشتهء سست طناب رخت

بر گیسوان کاجهای پیر

و فکر میکردم به فردا، آه

فردا -

حجم سفید لیز .

 

با خش و خش چادر مادر بزرگ آغاز میشد

و با ظهور سایه مغشوش او، در چارچوب در

-         که ناگهان خود را رها میکرد در احساس سرد نور -

و طرح سرگردان پرواز کبوترها

در جامهای رنگی شیشه

فردا . . .

 

گرمای کرسی خواب آور بود

من تند و بی پروا

دور از نگاه مادرم خط های باطل را

از مشق های کهنهء خود پاک می کردم

چون برف می خوابید

در باغچه میگشتم افسرده

در پای گلدانهای خشک یاس

گنجشک های مرده ام را خاک میکردم

 

 … …

 

آن روزها رفتند

آن روزهای جذبه و حیرت

آن روزهای خواب و بیداری

آن روزها هر سایه رازی داشت

هر جعبهء سر بسته گنجی را نهان میکرد

هر گوشهء صندوقخانه، در سکوت ظهر ،

گوئی جهانی بود

هر کس ز تاریکی نمی ترسید

در چشمهایش قهرمانی بود

 

 

آن روزها رفتند

آن روزهای عید

آن انتظار آفتاب و گل

آن رعشه های عطر

در اجتماع ساکت و محجوب و نرگس های صحرائی

که شهر را در آخرین صبح زمستانی

دیدار میکردند

آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه های

  سبز

 

بازار در بوهای سرگردان شناور بود

در بوی تند قهوه و ماهی

بازار در زیر قدمها پهن میشد ، کش میآمد ، با تمام

                                 لحظه های راه میآمیخت

و چرخ میزد، در ته چشم عروسکها

 

بازار مادر بود که میرفت با سرعت به سوی حجم

                                        های رنگ سیال

و باز میآمد

با بسته های هدیه با زنبیل های پر

باز باران بود که میریخت ، که میریخت ،

                                  که میریخت

 

… …

 

آن روزها رفتند

آن روزهای خیرگی در رازهای جسم

آن روزهای آشنائی های محتاطانه، با زیبائی رگ های

                                                       آبی رنگ

دستی که با یک گل

از پشت دیواری صدا میزد

یک دست دیگر را

 

و لکه های کوچک جوهر ، بر این دست مشوش ،

                                       مضطرب ، ترسان

و عشق ،

که در سلامی شرم آگین خویشتن را بازگو میکرد

 

در ظهر های گرم دودآلود

ما عشقمان را در غبار کوچه میخواندیم

ما با زبان سادهء گلهای قاصد آشنا بودیم

ما قلبهامان را به باغ مهربانی های معصومانه

                                           میبردیم

و به درختان قرض میدادیم

و توپ ، با پیغامهای بوسه در دستان ما میگشت

و عشق بود ، آن حس مغشوشی که در تاریکی

                                                 هشتی

ناگاه

محصورمان می کرد

و جذبمان میکرد ، در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها

                                         و تبسم های دزدانه

 

… …

 

آن روزها رفتند

آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید میپوسند

از تابش خورشید ، پوسیدند

و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها

در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت.

و دختری که گونه هایش را

با برگ های شمعدانی رنگ میزد ، آه

اکنون زنی تنهاست

اکنون زنی تنهاست

***



 

 

  فروغ فرخ زاد

 

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢٢


+ عشق است

 

 

بازیچه دست یار بودن عشق است


در پنجه غم شکار بودن عشق است


در محکمه ای که یار باشد قاضی


محکوم طناب دار بودن عشق است

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢٦
تگ ها: شعر و عشق و sms و عاشقانه


+ نا با وری زوال

نا با وری زوال، در من

 

 

زمان هایی برای سوگند

فرار از فراموشی

سکوت مرگبار فریاد

گذشتن از سراب آرزو

در رسیدن به افق بیماری

که زوال را باور ندارد



***

 


محمّد قدیمی  

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢٦


+ برنامه بازیهای اینتر در فصل 2009-2010

برنامه بازیهای اینتر در فصل 2009-2010

 



Matchday 1: Inter v Bari     (Sunday 23 August at 18:00)


Matchday 2: AC Milan v Inter (Saturday 29 August at 20:45)


Matchday 3: Inter v Parma


Matchday 4: Cagliari v Inter


Matchday 5: Inter v Napoli


Matchday 6: Sampdoria v Inter


Matchday 7: Inter v Udinese


Matchday 8: Genoa v Inter


Matchday 9: Inter v Catania


Matchday 10: Inter v Palermo


Matchday 11: Livorno v Inter


Matchday 12: Inter v Roma


Matchday 13: Bologna v Inter


Matchday 14: Inter v Fiorentina


Matchday 15: Juventus v Inter


Matchday 16: Atalanta v Inter


Matchday 17: Inter v Lazio


Matchday 18: Chievo v Inter


Matchday 19: Inter v Siena


Matchday 20: Bari v Inter


Matchday 21: Inter v AC Milan


Matchday 22: Parma v Inter


Matchday 23: Inter v Cagliari


Matchday 24: Napoli v Inter


Matchday 25: Inter v Sampdoria


Matchday 26: Udinese v Inter


Matchday 27: Inter v Genoa


Matchday 28: Catania v Inter


Matchday 29: Palermo v Inter


Matchday 30: Inter v Livorno


Matchday 31: Roma v Inter


Matchday 32: Inter v Bologna


Matchday 33: Fiorentina v Inter


Matchday 34: Inter v Juventus


Matchday 35: Inter v Atalanta


Matchday 36: Lazio v Inter


Matchday 37: Inter v Chievo


Matchday 38: Siena v Inter


نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱٠


+ رضا صادقی

به تو مدیونم


واسه این که از تو دورم ، به تو مدیونم
واسه کشتن غرورم ، به تو مدیونم
تو که حرمتو شکستی ، پای عهدت ننشستی
گرچه بازم تو نیازم ، لحظه هامو بد می بازم ، به تو مدیونم

واسه این چشای خیسم ، به تو مدیونم
این که از غم می نویسم ، به تو مدیونم
این که بی جونم و سردم ، این که بی روحم و زردم 
پی آرامشی که بردی و من پیش می گردم ، به تو مدیونم
به تو مدیونم ، به تو مدیونم

به تو مدیونم ، غرورمو شکستی عین شیشه
به تو مدیونم که کشتی دلمو واسه همیشه
به تو مدیونم ، منو دادی به بی بها بهانه
به تو مدیونم واسه بغض عمیق این ترانه

به تو مدیونم ، شکستی حرمت شب و من و ماه 
به تو مدیونم ، کم آوردی و رفتی اول راه
به تو مدیونم عزیزم واسه این حال مریضم
اگه مثل برج سنگی جلوی چشات می ریزم ، به تو مدیونم
به تو مدیونم ، به تو مدیونم

به تو مدیونم ، غرورمو شکستی عین
شیشه
به تو مدیونم که کشتی دلمو واسه همیشه
به تو مدیونم ، منو دادی به بی بها بهانه
به تو مدیونم واسه بغض عمیق این ترانه

به تو مدیونم و دینم و ادا می کنم
حتما نشونت می دم چه رنجی داره هر چی کردی با من
واسه این که تو خجالت محبتات نمونم
جونمم می دم و می بینی ، پای حرفمم می مونم 
به تو مدیونم و دینم و ادا می کنم
حتما نشونت می دم چه رنجی داره هر چی کردی با من
واسه این که تو خجالت محبتات نمونم
جونمم می دم و می بینی ، پای حرفمم می مونم

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢۱


+ رضا صادقی

دلم برات می سوزه


قربون برم خدا رو ، دنیا چقدر کوچیکه
مرز دیروز و امروز ، قد یه مو باریکه
چه خنده دار حالت ، دلم برات می سوزه
برگشتی که چی بشه ؟ فک کردی که دیروزه

اون روزی که می رفتی اشکام چه ریزه ریزه
ببین حالا چه جوری اشکات داره می ریزه
بی تفاوت می رفتی ، پیش تو می شکستم
حالا تو می شکنیو ، بی تفاوت نشستم

اون روزی که روزت بود ، روزامو بد گرفتی
حرفات تو گوش من موند ، یادت میاد چی گفتی
صدای تقو توقت ، استخونام شنیدی ؟
اما با طعنه گفتی ، شتر دیدی ندیدی 

یادت میاد می گفتی ، هر چی که بود بازی بود
طفلی دلم که حتی ، به بازی هم رازی بود
یادت میاد می گفتی ، پیر شدی و بریدی
حالا من اینو میگم ، که خیلی دیر رسیدی
من از تو یاد گرفتم ، ساده گذشتنارو
یه آخرین کلامو ، نامه نوشتنارو
من از تو یاد گرفتم ، برم به یک بهانه
اونم بشه سکانس ، آخر عاشقانه

حالا برو از اینجا ، برو هر جا تونستی
دور شدی از خیالم ، تو خودت اینو خواستی
یه روز بهم می گفتی، عشقم خیالو رویاست
نوبتی ام که باشه ، ایندفه نوبت ماست

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢۱


+ رضا صادقی

باختی


هنوز حرفای ناگفته دارم گوش کن
تو هم این زهر تلخ نفرتو نوش کن

آره تو راست میگی عشق بچه بازی نیست
همون بهتر بری مارم فراموش کن

تو آبروی عاشقی رو پاک بردی
دارم جدی میگم برای من مردی

چه قدر ساده بودم که باورت کردم
عزیزم بودی و خونم رو میخوردی

توکه بریدی و دوختی و بهونه ساختی
اما بدون که تو عاشقی باختی
عشقو چه ارزون و مفت فروختی

باختی
باختی

یاد میگیرم از تو اینو که برم به یک بهانه
اسم این کارو بزارم راه حل عاشقانه

توی اوج اشک عشقی
یاد میگیرم که بخندم
هرکی سوخت و باخت مهم نیست
مهم اینه من برندم

از تو آینه ساخته بودم
به چه سادگی شکستی
توی کارت مونده بودم
اما ثابت کردی پستی

من به غصه وا نمیدم
به تو هم بها نمیدم
تو فقط یه نقطه بودی
من تورو صدا میدیدم

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢۱


+ رضا صادقی

اسم تو عشقه


ای قشنگترین شعر و غزل اسم تو عشق، ای دردونه دور از دغل مهر تو عشق، تو سقوط محضم اومدی گفتی میمونی، گفتی عاشقی شمع دلم عشق تو عشقه، یاورم شدی وقتی تو تنهایی میسوختم وقتی اومدی که چشم به جاده ها میدوختم، مهمون تموم خلوتام شدی از اون روز،ای حرمت هر نیاز من ناز تو عشقه، ای حادثه شیرین عمرم با تو زندم، عمری واسه پیدا کردنت آواز میخوندم،تو هر نت آهنگ دلم تو رو میدیدم تو هر نفسم یاد تو ام یادت و عشقه ، این مهم که دیدمت و حرفت شنیدم فهمیدم که بیخودی نبود پیت دویدم، دوری اگه نزدیک اما با منی همیشه، قوربون وجودت اون رخ ماه تو عشقه

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢۱


+ رضا صادقی

وقتی نمی بینم تو رو


دلم برات تنگه عزیز یادی نمیکنی ز من
دارم دیوونه می شم و نمی بینی نیاز من
می خوام ببینمت ولی فاصله از من تا خداست
خودم هزار و یک طرف همه حواسم به شماست

وقتی نمی بینم تورو چشمامو واسه کی بخوام
نفس برام سمی می شه هوا رو واسه کی بخوام
انگار نه انگار که دلی برای بودن تو بود
رفتی و بین آدما شدم یکی بود و نبود

یه جور واقعی تو رو حس می کنم توی تنم
به جون تو بدون تو دیگه دارم دق می کنم
صورت ماه تو عزیز دیوارای خونه شده
هر کی میبینتم میگه طفلکی دیوونه شده

تو رو خدا راضی نشو بیشتر از این هدر بشم
دیگه بسه راضی نشو این جوری در بدر بشم

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢۱


+ رضا صادقی

بازم من بازم تو

بازم من بازم تو باز از نو روی یک خطو یک جا و با هم
تو اونجا من اینجا دو نزدیک و نزدیکیم اما دوری از هم
نه تو حرفه من نه من حرفته تو میخونی و میخونم
نه تو قصد من نه من قصد تو میدونی و میدونم

نبودت یه درده بودنت یه درده 
شدم از روی قصه یه اجیر و برده
نه تو منو میفهمی نه یه روح رحمی
بگو عاشقی برگرده
دیگه عشق عذابه دیگه خوشی تو خوابه
چرا نمیخوای بفهمی که حال و روزم خرابه
دیگه بسه بازی نمیخوای بسازی
دلم عاشقی بیتابه

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢۱


+ رضا صادقی

کافیه  


نمی دونم چمه ، فقط می دونم حالم خوب نیست
حالم خرابه

انگار یه بغض نشکسته داره قلبمو پاره پاره می کنه
انگار ، انگار غریب افتادم توی این دنیا
انگار ، انگار هیچ کس جز تو ، جز من
انگار
ای بابا ، این که دوستت دارم کافیه
آره ، این که دوستت دارم کافیه

یه کاری کردی به قلبم که بدونت حتی مردن
سخته حتی بی تو خوبم لذت از زندگی بردن
یه کاری کردی که از یاد نمی ری حتی یه لحظه
درد عشقت کرده پیرم اما باور کن می ارزه

دیدن تو گرچه از دور واسه من یه جور امیده
یه چیزی مثل یه جادو که بهم رهایی می ده
این مهمه که می دونم واسه من چقدر عزیزی
من که جام عشقو دادم چه بنوشی ، چه بریزی

یه کاری کردی به قلبم که بدونت حتی مردن 
سخته حتی بی تو خوبم لذت از زندگی بردن
یه کاری کردی که از یاد نمی ری حتی یه لحظه
درد عشقت کرده پیرم اما باور کن می ارزه

دیدن تو گرچه از دور واسه من یه جور امیده
یه چیزی مثل یه جادو که بهم رهایی می ده
این مهمه که می دونم واسه من چقدر عزیزی
من که جام عشقو دادم چه بنوشی ، چه بریزی
پیشکشت همه نفس هام ، نازنین ، خوب همیشه
نیمی از تنم شدی تو که ازم جدا نمی شه
پیشکشت همه نفس هام ، نازنین ، خوب همیشه
نیمی از تنم شدی تو که ازم جدا نمی شه

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢۱


+ رضا صادقی

باورم نمیشه


باورم نمیشه دستات
توی دسته منه چشمات 
توی چشم منه قلبم
داره تند تند می زنه
حس میکنم که خواب می بینم
باورم نمیشه میگی تا ابد مال منی حرفائی که میخوام میزنی قلبم 
داری از جا میکنی
حس می کنم عاشق ترینم
باور کردنی نیست
این عشق و غمی نیست
از درد و کمی نیست
وقتی که تو هستی
باور کردنی نیست
این عشق و غمی نیست
از درد و کمی نیست
وقتی تو هستی

باورم نمیشه دنیام
داره با من را میاد فردام
عشق تو از من میخواد غمهام دادم به دست باد
دیگه نمی خوام که بمیرم
باورم نمیشه اشکام
دیگه از بی کسی نیست حرفام
دیگه از نارسی نیست دستام
با تو دیگه خالی نیست
حس میکنم دیگه امیرم

باور کردنی نیست
این عشق و غمی نیست
از درد و کمی نیست
وقتی که تو هستی
باور کردنی نیست
این عشق و غمی نیست
از درد و کمی نیست
وقتی تو هستی

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢۱


+ آهنگ جدید محسن یگانه, پاره ی تنم کجاست



نعره های بی امونم، گوش آسمونو کر کرد
مگه فریادمو نشنید، که داره دیر میشه برگرد


آی به گوشش برسونین، کسی جز من نمی تونه
کوله بار غصه هاشو، روی دوشش بکشونه


این همه پیغوم و پسغوم، می فرستم که بدونه
داره دلواپسی دنیامو به آتیش می کشونه


من که جاشو پر نکردم، شاید اصلا نمی دونه
آی به گوشش برسونین ، یکی اینجا نگرونه


نمی تونم بی تفاوت، رو گذشته پا بذارم
اون که پاره ی تنم بود، چه جوری تنها بذارم

 


محسن یگانه

 

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۱٥


+ عقاید نئوکانتی



عقاید نئوکانتی از آن من، شقایق نرماندی از آن تو
عقاید نئوکانتی از آن من، شقایق نرماندی از آن تو
حلاوت و بی‌صبری از آن من، هرچی تو دلت خواندی،از آن تو
ماکارونی تمبر هندی از آن ما، خیابان شهید قندی از آن ما، قبری که بهش می‌خندی از آن ما، مممم
ذکاوت و رندی از آن ما
عقاید نئوکانتی از آن من، شقایق نرماندی از آن تو
ز سفره چه می‌جوبی، حاتم من؟
با خودت چه می‌گویی خاتم من؟
دیگه واسه چی می‌جویی، ماتم من؟
بابا تو چه پررویی، خاتم من!
اسبت رو کجا می‌بندی، بوبوی من؟
به چی تو دل می‌خندی، کوبوی من؟
آقا به مویی بندی، سرور من!
خانم به چی پابندی، شرور من!
عقاید نئوکانتی از آن من، شقایق نرماندی از آن تو
کوکوی دو شب مانده، از آن ما
کپی پدرخوانده، از آن ما
خلقت ناخوانده، از آن ما
کپی پدرخوانده، از آن ما
دولت شرمنده، از آن ما
کلفتی پرونده، از آن ما
ملی‌پوش بازنده، از آن ما
دولت شرمنده، از آن ما
انتقاد سازنده، از آن ما

شااااااید که آینده از آن ما
شااااااید که آینده از آن ما

عقاید نئوکانتی از آن من، شقایق نرماندی از آن تو
حلاوت و بی‌صبری از آن ما، هرچی تو دلت خواندی، از آن تو

 

 

 

 

محسن نامجو 

نویسنده : EMPERATOOR MOHAMMAD ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۸